اندیشه مند

کتاب ، آگاهی ، اندیشه

اندیشه مند

کتاب ، آگاهی ، اندیشه

اندیشه مند
طبقه بندی موضوعی

مادر بنده یکی از الگوهای قطعی زندگیمه, یک شخص واقعگرا و بدون شعار قشنگ ولی به زیبایی واقعیت رو نشونم میده , خیلی دید جامعی به زندگی داره و تک بعدی فکر نمیکنه 

چند وقت پیش تو خونه بحث قربونی کردن گوسفند توی یه مهمونی خونوادگی بود که بچه های کوچیکم حضور داشتن, خواهرم با نگاه احساسی به قضیه گفت نباید میذاشتن بچه ها لحظه ی قربونی کردنشو ببینن واسشون بد میشه روی روحیشون تاثیر منفی میذاره , تو ذهنم تاییدش کردم که آره بابا چه کاریه بچه گناه داره حالش بد میشه, در همین حین که این فکر داشت از سرم میگذشت مادر جوابشو داد که کلا از بیخ کوبیدش و من رو نیز,واقعیت به تلخی ولی زیبایی رونمایی شد! مادر جواب داد که  : بچه باید ببینه ,تو زندگی پره از همه ی این صحنه ها, نمیشه که بچه رو بست , زندگی همینه صحنه خوب و بد  و خشن ,نمیشه که مدام تا آخر بچگیش جلوی چشمشو بگیریم که صحنه ی بد نبیینه, باید مواجه شه! 

جوابش واقعا جامع بود و شامل واقعیت زندگی و نه خیالپردازی شاعرانه و یا نکات تربیتی روانشناسانه , پر از واقعیت بود واقعیت زندگی و اینکه زندگی همینه باهاش مواجه شو و حلش کن و مبارزه کن و مبارزه کن , نه مثل شاعری که برای مرگ سوسک گریه میکنه و دفترها شعر میگه ولی برای نجات سوسک کاری نکرد و فقط گریست.

با زندگی رو برو شو هرچند به سختی

پیمان د
۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

امشب تولدمه ،هیچوقت زیاد واسم مهم نبوده که روز تولدمه در حدی که بعضی سالها کلا خیلی بی سروصدا رد میشد و میرفت حتی خودمم نمیفهمیدم . امسالم مثل بقیه سالها گذشت سه چهارتا تبریک ساده ولی ارزشمند ،نه ازینا که تو مجازی مینویسن HBD !! خلاصه بی تفاوتم نسبت به روز تولدم در حدی که از صبح دارم حساب میکنم 24 سالم تموم شده دارم میرم تو 25 سال یا الان 25 سالم تموم شده.بازم مهم نیست .

آنچه گذشت زندگیم داستان خاصی نداره یه زندگی معمولی شبیه نمودار سینوس ،گاهی بالا گاهی پایین ،پر از شکست و گاهیم موفقیت ،پر از حماقت و گاهی عاقل بودن ،حسرت گذشته رو اصلا نمیخورم اما وقتی مرور میکنم نمیدونم چرا پر از "کاش " میشه ، نکنه حسرت میخورم و دارم خودمو گول میزنم؟ یک سوم زندگی گذشته تازه چند ساله یاد گرفتم فکر کنم و تصمیم بگیرم و ادامه بدم. همیشه عید نوروز میگیم از امسال اون تغیر بزرگ رو به زندگی میدیم اما ندادیم تولدها و عیدها گذشت اما تغییر بزرگ رخ نداد،مشکل از کجاست؟ شاید مشکل از ساعته ، از وقتی تیک تاک ساعت مدام تو گوشمون بود که داره تموم میشه یه کاری کن، هول شدیم و خودمونو گم کردیم عجله کردیم واسه رسیدن و تغییر بزرگ ،صبوری نکردیم، شاید بهتر بود هر ده سال عید رو جشن میگرفتیم. بعضی وقتا حس میکنم راه رو گم کردم ،واقعا سردرگمی بد دردیه ،اما کم کم راه خودمو پیدا کردم و شاید همین زندگی من باشه ،امسال قطعا قرار نیست کل زندگیم عوض شه اما شروع به عوض شدن میکنه ، عوض شدن که نه, شروع به حرکت میکنه  تولد بعدیمو ده سال دیگ میگیرم که ارزش خرید کیک داشته باشه شاید تا اون موقع کتابم منتشر شده باشه شاید به یه هدف خیلی مهمم رسیده باشم...

زمان عجیبترین مفهومیه که مدام بهش فکر میکنم 

پیمان د
۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۴۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

میخواستم یه پست بنویسم ،حس نوشتن اومد، حداقل یک ساعت وقت نیاز داشت.

 اما دیدم هدفم مهمتره ،باید بخوابم که صبح زود بیدار شم.

پیمان د
۱۸ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

امروز از اولین روزاییه که شروع کردم به درس خوندن واسه ارشد ، تنها چیزی که خیلی باعث انگیزم شده اینه که تنها گزینه ایه که واسم مونده، ارشد خوندنه ک اگه نخونم قطعا شرایط خیلی بدتر میشه . شبیه یه سربازم که تک وتنها مونده و راهی جز شلیک کرن دقیق آخرین تیرهاش نداره .

تصمیم گرفتم اگه قراره بازنده باشم ،یه بازنده ی پیروز باشم. بیشتر روی زندگی و هدف و چیزی که واسم نون و آب میشه تمرکز میکنم و انقد بازی میکنم تا غول مرحله آخرو ببینم بعد کشته شم ، حیفه تو این مراحل اولیه ببازم . نمیخوام مث جماعت فیلسوف بشینم و فکر کنم و زندگی رو فکر کنم،  میخوام شخصا قدم بردارم تو این سیاهی ببینم چه خبره. میخوام یکم زندگی رو ، زندگی کنم

بیشتر میخوام زندگی کنم تا فکر

کمی زندگی کنم ببینم چه میشود

پیمان د
۱۷ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

این حد از فاجعه رو با هیچ کلمه ای نمیشه توصیف کرد. با هر عقیده ای این فاجعه بسیار دردناکه کشتن بخاطر عقیده و کشته شدن بخاطر عقیده ناعادلانه ترین کار ممکنه . ایدلولوژی هرجا حاکم باشه همین فاجعه رو داره . چه اسلام داعشی و چه بودا میانماری . نمیخواهم تحلیل کنم ،عمق این فجایع نیاز به تحلیل نداره و باید روی زانو نشست و داد زد بس کنیییید! اما چه سود...

اگه منابع مالی و غیر مالی داشت مسلما حامی پیدا میکرد، یکی به اسم ناتو ، یکی به اسم مدافع ، یکی به اسم آمریکا، یکی به اسم همسایگی ،البته کاملا طبیعیه تا سودی درکار نباشه حرکتی صورت نمیگیره . هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره، اخلاق سرپوشیه واسه رسیدن به منافع .

جایی که پول نباشد خدا هم نیست..

پیمان د
۱۴ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اصولا مفهومی به نام آزادی اختیار از درجه اعتبار افتاده و با کمی تفکر برای این مفهوم تره هم خورد نمیکنید چرا که تاثیر توارث از والدین به روشنی آفتابه و مهمتر ازون تربیت شماست, به عبارت دیگه رفتار شما که این موضوع کاملا تحت تاثیر محیطیه ک درش پرورش پیدا میکنید ,ارزشها آرمانها اعتقادات جهان بینی نگاه به زندگی و اهداف .... تمامش از محیط سرچشمه میگیره , قاره ب قاره کشور به کشور , شهر به شهر و حتی محله به محله به طرز حیرت آوری در شکل دادن شما موثره, اگه رفتاری از شما سر میزنه "قطعا غیر ازاون نمیتونستید رفتار کنید" 
اما این موضوع باعث نمیشه که زندگی نکنید و خودتون رو دست بسته تحویل زندگی بدید, در عین حال "مجبورید" واسه زندگی بجنگید .
ضرب المثل خواستن توانستن است واسه کساییه که تحت شرایطی موفق میشن ولی فک میکنن خودشون ابر و باد و مه و خورشید رو تنظیم کردن واسه اینکه موفق شن در صورتی که مه وباد واینا شرایطو حاضر کردن و موفق ها تنها خشت آخر رو گذاشتن
مهمترین حرفم در این چند جمله ست... تمام حرفای بالا رو فراموش کنید چرا ک فلسفه بافی ای بیش نیستن برای سرپوش گذاشتن و تسکین زخم ها و عدم موفقیت های بنده .
قابل اعتمادترین پایه زندگی نه علمه نه فلسفه , چون مدام تغییر میکنن و نظرات قبلی از دور خارج میشن 
تجربه خود شما از زندگی قابل اعتماد ترین روش زندگیه

پیمان د
۱۱ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۲۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
این نیز بگذرد
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است

یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر

یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان
و یادم بیاید که
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و
هیچ آسیاب آرامی بی طوفان


مهدی اخون ثالث

پیمان د
۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۱۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

داشتم واسه مامانم با احساس تمام شعر سهراب رو میخوندم رسیدم به اونجاش که" چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست؟" پرید وسط حرفم گفت " کرکس آخه چیه؟، این شاعرا معلوم نیست واسه خودشون چی میگن، اگه راست میگه تو قفس خودش چرا کرکس نیست؟ " راستش چند وقته دارم به حرفش فکر میکنم "چرا در قفس سهراب کرکس نبود؟"

احساس اونقدر بی ثباته که با تغییر محیط و شرایط سریع عوض میشه، احتمالا سهراب وقتی داشته این شعرو میگفته یه چلو کباب مشتی با پیاز فراوون  خورده و حقوقشم ریختن به حسابش و صبح جمعه بیدار شده یعنی شب قبلش ،شب جمعه بوده- همه ی کائنات زیبا به نظرش رسیده و در حالیکه شبکه استانی خونشون داشته راز بقا نشون میداده یهو تصویر بسته کرکس رو نشون میده و در همون حالت سرمستی ناشی از بی مشکلی داد میزنه "وااااای ناااازی چه خووشگله نازی نازی" و بلافاصله واسش سوال پیش میاد که چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست؟

حالا مسئله اینجاست که اگه تا یقه زیر قسط وام بیست تومنی پرایدش بود که مجبور شه بره مسافرکشی تا شب وقتی هم ک برگرده خونه فقط در حد یه شونه کردن ریش و خوردن کوکوی مونده ی ناهار وقت داشته باشه حتی واسه شب جمعش وقتی نمونه- بازم صبح که کرکس میبینه ،میگه واااااای نااازی؟ یا میگه صبح جمعه واسه ما کرکس نشون میده؟؟

میخوام نتیجه بگیرم که مهمترین عامل اینکه کرکس هم واست قشنگ میشه" پوله" . شعر سهراب منو یاد پولدارایی میندازه که اوج دغدغشون اینه که رنگ اتاق خوابشون با رنگ لاکشون ست نیست

پیمان د
۲۲ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اصولا زندگی مجموعه ای از نشدن ها و نرسیدن هاست و چون ما به شدت به خوشبختی نیاز داریم واسه اینکه این نیاز به خوشبختی و شادیمون ارضا شه به طرز گول زننده ای از فلسفه ی" رسیدن مهم نیست ،زندگی همین مسیریه که داری میری" استفاده میکنیم و آهنگ "ساسی مانکن پلی کن" رو پلی میکنیم که از مسیر لذت ببریم و بگیم وای چقد خوشبختیم . درصورتیکه ما چقد بدبختیم چون هیچوقت "نرسیدیم" .زندگی ما همه پره از شکست عاطفی عشقی کاری فلسفی مغزی فکری روحی روانی و تنها کاری که بلدیم واسه خوشبختی انجام بدیم سرگرم کردن خودمون به "مسیره "  . حالتی رو تصور کن که به چیزی که خاستی رسیدی و حالتی رو تصور کن که نرسیدی و تا بینهایت توی مسیرش بودی. کدومش لذت بخشتره؟ قطعا رسیدن در غیر اینصورت داری شعار میدی.

 

پیمان د
۲۰ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۹ موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰ نظر

درگیر یک پیچ و تاب از خودم به خودم شدم. نمیدونم کجای کار میلنگه ولی قطعا خیلی میلنگه. نمیدونم چی میخوام نمیدونم چی درسته چی غلط. همه چی درسته و در عین حال همه چی غلط .میدونم کاری که دارم انجام میدم بهم ضرر میرسونه ولی باز انجامش میدم وبعدش حال بد و بدتر...

اصلا چطور میشه شاد بود؟ دیگ حالم از خودم بهم میخوره بخاطر ضعف شدیدم تنها چیزی که در موردم صدق میکنه همین ضعفه. این جمله ها رو که مینوسیم به شدت پراکندن چون تمام هورمونهام به هم ریختن شایدم تمام فکرم به هم ریختس. مینویسم که نوشته باشم ون اینکه خونده شن وفهمیده شن

کسایی که به دین اعتقاد دارنو درک میکنم . آدم اووووونقدر ضعیفه که نیاز داره یکی مدام بهش بگه چی خوبه چی بده. مسلما خودمم نمیدونم چی دارم مینوسم ولی میدونم حالم خوش نیس. چرا من حالم قرار نیس خوب شه؟ کیه ک دغدغه نداشته باشه؟ ولی چرا انقد کم اوردم؟ ب درک که هستی و چیستی چیه؟ من چرا قرار نیست حالم خوب شه؟ واقعا نمیدونم حال خوب چطوره..

قرار نیست جهانو عوض کنم فقط میخوام حالم خوب باشه خسته شدم از خودم باید خودمو تموم کنم . وقتی آدم از همه جا میبره به هر مزخرفی تن میده حتی به این جمله " من خودمو عوض میکنم" میدونه نمیشه ولی باید تکرارش کنه که نابود نشه.

بلد نیستم زندگی کنم. بقیه چطور زندگی میکنن؟

به شدت در حال سقوطم با شیب خیلی زیاد و سرعت باور نکردنی

کاش میشد ریست شد. گریه کنم درست میشم؟ ریست میشم؟

به یه چیزی نیاز دارم ولی نمیدونم چیه. این یعنی درد  . گم شدم .گم کردم. 

پیمان د
۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

به در خواست یکی از دوستان چند روز پیش اکانت توییتر ساختم وقتی وارد شدم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود " این حجم از کرسی شعر بی سابقه ست". جامعه ای که اعضای اون بیش از 140 کارکتر نمیتونن حرف بزنن ولی خیلی میتونن حرف بزنن با ارتباط نامحدود با بقیه. به نظرم جامعه شناسی و روانشاسی پشت توییتر خیلی فوق العادس خیلی زیاد و بیشتر ار بقیه فضای مجازی. شما رو محدود میکنه به 140 کارکتر که فقط نظرتو بدی و بری و دیگ تحلیل نکنی که چرا و چگونه ب این نظر رسیدی، مثلا، واسش مهمه که شما سوسیس بندری دوس داری یا نه ؟ واسش مهم نیست که چرا دوس داری یا نداری. پایه و اساسش روی مصرفی کردن جامعه ست چون پول توشه. حتمن میگین پولش کجا بود؟ به عنوان یک کمپانی بزرگ سوسیس بندری سازی از توییتر این اطلاعاتو میخرم که مردم سوسیس بندری پر سس دوست دارن یا کم سس؟ و این چرخه مصرف گرایی تا بینهایت ادامه پیدا میکنه تا حماقت کامل جامعه . آینده این سیاست مدارا نیستن که بر مردم حکومت میکنن بلکه همین فضاهای مجازین.

توییتر که داره کار خودشو میکنه و به هدفشم میرسه اما ای کسانی که توییتر دارید کمتر توییت کنید بقیه در معرض بمباران پستهای شما هستن.اینکه لباساتو انداختی تو لباسشویی به من چه؟ 



پیمان د
۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

همه چیز از مفهوم خالی شده , اخلاقیات و باورها تا سطح عادت تنزل یافته اند,  عادتی اعتیاد گونه به خوب بودن های حال ب هم زن, همه چیز از اندیشه جدا شده  و به عادت سپرده شده , ما هست شده ایم که عمل به عادت ها را وظیفه ی خود بدانیم, وظیفه سلام کردن ,وظیفه ی زر زدن برای ابراز وجود ,وظیفه ی پیوستن به کمپین حمایت از جنبش سبز و زرد و قهوه ای,  کار کردن , درس خواندن   کتاب خواندن به عنوان آدم فرهیخته,  وظیفه ی عبادت تا قیامت و...  انجام وظیفه همیشه با هدف کسب مزد است, ثواب , پول, اعتبار, توجه, جایگاه, خود ارضایی و.... همین تکرارها و عادتها زندگی را بیش از آنچه که هست , مزخرف کرده اند

چارچوب عادتها باید شکسته شود تا مفاهیم اصالت خود را بازیابند,  باید سالی یک بار سلام کنیم, ب کسی ک "میدانیم" باید سالی یک کتاب بخوانیم ,کتابی که خودمان "میدانیم", سالی یک جمله حرف بزنیم, سالی یک آنجا که "میدانیم" سالی یکبار طبق برنامه برایان تریسی و باربارا دی آنجلس و احمد حلت عمل نکنیم آنگونه که "میدانیم". 

این  حرف مفت هم مانند تمامی زرهای فلاسفه و شعرا ,اندیشمندان , روشنفکران ومذهبیون, شکم هیچ گرسنه ای را سیر نمیکند

پیمان د
۱۰ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

یک عاشقانه آرام

کتابی است سراسر احساس که واژه ها از معنی خشک خود فراتر میروند و در سیاله ای به آرامی حرکت میکنند .پنجره دیگر یک چارچوب چوبی پوسیده که مدام جیرجیر میکند، نیست. دریچه ی نور است و ستاره. واژه ها باید احساس شوند و بعد خوانده شوند.

به راستی که عاشقانه ایست بسیار آرام ،که باید آن را ورای خواندن، زندگی کرد. آرامش فرهاد را دارد که پس از کوه کندن در کنار شیرینش چای داغ مینوشد و حرفهایش را زمزمه میکند. نادر ابراهیمی هنگام نوشتن حتما به خواب رفته و احساسش قلم را به دست گرفته و در سکوتی سنگین کلمات را به دل کاغذ سپرده . عصاره ی یک عمر زندگی ست ،یک عمر زندگی...

پیمان د
۳۰ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


نرگس عبدلله زاده

کتاب: پیر مرد و دریا

نویسنده: ارنست همینگوی

ترجمه: نازی عظیما

نشر افق

 

 

این داستان یکی از مشهورترین آثار همینگوی است.

کتابیه که بیان ساده ای دارد.در این داستان نه اغراق و نه خیال پردازی است.داستان پیرمرد ماهیگیری است و پسرکی ک دوست پیرمرداست.

یک رمان بسیار کوتاه است شاید هم از یک داستان کوتاه بلندتر باشد.

شرح تلاش های یک ماهیگیر پیر است که در دل دریاهای دور برای ب دام انداختن یک نیزه ماهی بسیار بزرگ با آن وارد مبارزه مرگ و زندگی می گردد .

بخش عمده این داستان در تنهایی پیرمرد در دریا و مبارزه او با حوادث طبیعی ماهی و موج و کوسه ها و تاریکی و سرما( یعنی تمام حوادث طبیعی که ممکن است پیش بیاید) درد و زخم و تردید و ضعف و تصمیم و پایداری و...

این کتاب داستان مبارزه تلاش های انسان است.سرگذشت دردها و رنجها,خوشی هاو آرزوها و زیبایی های زندگی انسان است.

پس از 84 روز جان کندن بی حاصل ماهیگیرموفق به صید یک ماهی بزرگ بعد از دو روز و نیم تلاش میشود ماهی رو ب قایق خودش می بنده اما بعد از اون روز وارد یک نبرد میشه و ماهی طعمه کوسه های دریایی می شود.

پیر مرد چه بازنده باشد چه برنده، احساس منزلت و بزرگی می کنه.

کتاب پیر مرد و دریا داستان ادم های شجاع رو بیان میکنه.مرد فروتنی است در کلبه ی داغونی زندگی میکنه که تخت خوابش را روزنامه ها تشکیل میدهند و توی دهکده اسم و رسمی دارد.ادم تنهایی است سال ها پیش همسرش را از دست داده تنها خاطره ای که برایش مانده یاد شیرهایی است ک هنگام پیاده روی های شبانه روی عرشه کشتی در سواحل افریقا وقتی اونجا بوده دیده است .ویاد بازیکنان بیسبال امریکایی و...

( این خاطرات رو بیشتراوقات تعریف میکنه ولی انگار که قبلا نگفتشون به این خاطر که اعتقاد داره هر روزی برای خودش یک روز تازه است)

این پسرک از بچگی با پیرمرد به ماهیگیری رفته و از اویادگرفته اما از یک زمانی به بعد به اصرار پدر ومادرش مجبور است پیش ماهیگیر دیگری کارکند.

زندگی پیکاری است همیشگی و با شجاع بودن در نبرد و شکوهی ک ماهیگیر در داستان دارد خواننده احساس میکند از نظر روحی ارتقا پیدا کرده است و دلیلی برای بودن در دنیا پیدا کرده هرچند که ممکن است در نبرد شکست بخورد.

این داستان غم انگیز است ولی بدبینانه نیست ونشون میده که همیشه در همه حال حتی در رنج و محنت هم امیدی وجود دارد.

رفتار انسان می تواند شکست را به پیروزی تبدیل کندو به زندگی اش معنا ببخشد.

پیرمرد از وقتی از ماهیگیری برمیگردد بیشتر از قبل مورد احترام و ارزش است وهمین موضوع است که پسرک را به گریه می اندازد.

"ادمی نابود میشود اما هیچ گاه شکست نمی خورد"

 این جمله ی معروفی است از پیرمردکه در اقیانوس بیانش میکند و رمز و شعار زندگی ارنست همینگوی است.

دونکته مهم و اساسی این داستان:

یکی رویارویی با ماهی و دیگری مواجه شدن با کوسه ماهی ها.این رو نشون میده که انسان برای بقایش مجبور است موجود دیگری را بکشد و وقتی که در خطر است از تمام شجاعتش بهره بگیرد تا مقاومت کند.

همین شجاعت است ک باعث میشود پیرمرد در مبارزه با ماهی نه فقط برای امرار ومعاش تلاش کند بلکه در ازمایش قرار بگیرد تا میزان منزلت و مقامش اشکار شود حتی این جمله رو هم میگه : " نشانش میدهم که انسان چه کارها که نمی تواند بکند و چه چیزها که نمی تواند تحمل کند " این داستان فقط صید ماهی رو بیان نمیکند بلکه ماجرای بشریت است نه کسی به اون ناظر است نه قراراست جایزه ایی بگیرد و در اخر ، جایی که هرفرد نقش تعیین کننده ایی دارد.

این داستان از شیوه ی دانای کل روایت شده و در ادامه درجریان جزییات داستان قرتر می گیرد و محور اصلی داستان احساسات است.

 

و نکته پایانی:

چیزی ک جالب بود در این داستان این بود که نویسنده تمام کاری که ماهیگیر رو به خوبی می دونست و این اطلاعاتی که نویسنده داشت فقط از یک ماهیگیر حرفه ایی که کارش این باشد بر می آید.

پس نویسنده ب موضوع کارخود تسلط کافی رو داشته و این نکته خیلی خوبیه که یک نویسنده باید به کارش تسلط کافی داشته باشد نه فقط تخیل.

 

انسان درد می کشد ، پس هست.

پیمان د
۱۱ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

گالیله: به خلاف تصور همگان، جهان با عظمت با همه صورت های فلکیش به دور زمین ناچیز ما نمی گردد.

ساگردو: پس یعنی همه این ها فقط ستاره است؟ پس خدا کجاست؟

گالیله: مقصودت چیست؟

ساگردو: خدا ! خدا کجاست ؟

گالیله: آن بالا نیست. همان طور که اگر موجوداتی در آن بالا باشند و بخواهند خدا را در اینجا پیدا کنند، در زمین گیرش نمی آورند.

ساگردو: پس خدا کجاست ؟

گالیله: من که در الهیات کار نکرده ام. من ریاضی دانم.

ساگردو: قبل از هر چیز تو آدمی. و من از تو می پرسم که در دستگاه دنیایی تو، خدا کجاست؟

گالیله: یا در ما یا هیچ جا

پیمان د
۳۰ دی ۹۵ ، ۱۴:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

قول میدهم به هیچ چیز عشق نورزم وقتی هیچ چیز ارزشش را ندارد.

 

عشق به آینده؟ وقتی "اکنون" را هم نداریم  عشق به آینده چه حماقت بزرگی است . آینده احمقانه ترین چیزی است که ادمی به دنبال آن است و هیچکس به آن نرسیده ,هر آنچه هست همین اکنون است که سرشار از ناکامی است. اکنون پلی است به آینده , اکنون آینده را میسازی و ... همگی برای خر کردنت وعده سر خرمن میدهند , اکنون زجر بکش که آینده در انتظار توست  ,آینده ای که مانند سایه ,هیچکس نمیتواند در آغوشش بگیرد همگی به تو میگویند درد بکش برای رسیدن یک قانون زندگی همیشه ثابت است : تو همیشه در حال زجر میکشی و همیشه به دنبال آینده ای"

 

عشق به خدا؟ روی صندلی لهستانی اش نشسته که قیژ قیژ صدا میدهد و پاپ کورن میخورد و موزیک ویدیوی جنیفر لوپز میبیند و عین خیالش نیست که اینجا چقدر سیاه شده است وقتی من خودم را برایش به در و دیوار میکوبم که وای خدای من تو چقدر خوبی چقدر بزرگی چقدر مهربانی   همین الان ,همین لحظه, به کمکت نیاز دارم. پس کجایی؟ لابد  طبق حکمتت صلاح نمیبینی الان کاری کنی وقتی که جان به لب رسید  دست به کار میشوی که آنوقت دیر است و کمکت دردی دوا نمیکند . پاپ کورنت را بخور

عشق به خدا چه حماقت بزرگی است

 

عشق به دختر خوب شهر؟ وقتی برای وصال معشوق هرچه در توان داری انجام میدهی اما تمام ارکان هستی مانند دیوار بتنی در مقابل تو ایستاده اند  ,فرهاد کوه کن هم نمیتواند با چکش قراضه اش از دیوار بتنی عبور کند.تنها دلت به موهای بلند یار خوش است که از آنسوی دیوار مانند راپونزل  به دستت برساند تا از دیوار بالا بکشی و به وصالش برسی اما دریغ که یار هم بیخیال از کمک به تو  موهایش را در آرایشگاه صغری بند انداز  به قیمت چند پول ناقابل کوتاه کرده و امیدت به راحتی هرچه تمامتر ناامید میکند تا مبادا به وصالش برسی . عشق به دختر شهر چه احمقانه زیباست و چه زیبا احمقانه است.

 

 

پیمان د
۰۷ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

گاهی وقتا ی اتفاق عجیب تو زندگی میوفته شبیه برنده شدن قرعه کشی بانک , در حال نیمرو درست کردنی که یهو از بانک زنگ میزنن و یه آقایی با صدای بم تبریک میگه, صدمیلیون برنده شدید. حال منم همینه. نه اینک جایزه برنده شم, نه, قابل مقایسه نیست با حالی که من دارم. یک اتفاق خوب, شاید بهترین اتفاق زندگیت وقتی که اصلا انتظارشو نداری واست میوفته. شاید شبیه دیدن گل شمعدونی وسط بیابون بی آب و علف. اولش مات و مبهوت میشی که مگ داریم؟؟ مگ میشه؟؟ بعد که به خودت میایی چشماتو با پشت دست خوب میمالی  باورت میشه گل شمعدونی رو دیدی! باید با خودم ببرمش که اینجا نمونه , بیابون جای شمعدونی نیست, با دقتی که حافظ واسه غزلش به خرج داد منم شمعدونی رو از دل خاک خشک در میارم و با خودم میبرمش که بهترین جای خونم بکارمش , لب همون پنجره چوبی زهوار در رفته ای که فراموشش کرده بودم .چون  مردم ارزش دیدن ندارن, اونم از بالا و لب پنجره خونه که فقط کله کچلشون و چادر مشکیشون معلومه, همیشه بسته بوده ولی با حضور شمعدونی ,پنجره رو باز میکنم گرد و خاک چند سالشو  تمیز میکنم , شیشه هاشو برق میندازم, یه ترمه ی کار یزد هم میندازم لبه ش.   میذارمش روی  طاقچه پنجره که آفتاب رو سرش طلا بریزه  هوای خوب نازش کنه آب تو کوزه سیرابش کنه منم فقط بشینم و نگاش کنم و زندگی کنم.

شمعدونیمو  وسط بیابون دیدم! 

پیمان د
۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۵:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

کمپین خوبه؟


در جامعه ایرانی این روزها شاهد شیوع کمپین ها هستیم .جریانی تنها برای ارضای مسئولیت پذیری و وظیفه شناسی ایرانیان.   بنیان کمپین ها برای حمایت از ارزش های اخلاقی است, ازادی, حقوق فردی و اجتماعی و....  بر همگان آشکار است که ارزش های اخلاقی در زندگی ما چه جایگاهی دارند, دروغ, دفاع از حق , آزادی خواهی, اگر هم نمیدانید با نگاهی به گذشته نه چندان دور  خواهید دانست که در زندگی واقعی کوچکترین ارزشی برای آزادی صداقت نوع دوستی حق خواهی قاعل نبوده ایم. رفتار جامعه هیچ ریشه ای در باورهایش ندارد تنها تقلید است و" جوگیر شدن" یا همان غلبه ی آنی احساسات بر باورها و عقلانیت. کمیپن من ارایش نمیکنم, در حالیکه به تعبیری سرانه مصرف لوازم ارایش در ایران 420 هزارتومان است , کمیپن پناه دادن به سگهای ولگرد خیابانی درحالیکه هنوز همسایه مان سرپناهش کارتن است, کمپین روزانه ده دقیقه مطالعه در حالیکه کتاب را از روی pdf بدون حق نشر میخواند,کمپین جنگ بس است در حالیکه در خانه لم داده و صدای شکستن تخمه آفتابگردانش نفخ صور ثالث است و....کمپین فلانی را ازاد کنید , بهتر است درمورد ازادی  دم نزنیم.

در پاسخ به جمله ی " از هیچی بهتره" یا" همینکه صدامون بلند میشه ,خوبه" باید گفت این جریانات مانند قرص آرامبخش  مشکل را به فراموشی میسپارند و درمان نمیکند. و به مرور عادت خواهیم کرد که مشکلات را فراموش کنیم نه اینکه حل کنیم . بزرگترین حماقت همین خواهد بود.

 باید ریشه ای تغییر کرد, از کودکان ,از درون ,از رفتار تک تک خودمان, از باورها , فداکاری واقعی نیاز است نه مجازی!


پیمان د
۱۲ آبان ۹۵ ، ۰۰:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

جانم ،زندگی برگ گلی است که اگر از آن نگهداری نکنی زود پژمرده میشود می خشکد خورد میشود و باد آن را میبرد به جایی که نمیدانی. زندگی را باید نوازش کنی پای سکوتش بنشینی و آن را با نفس عمیق بو کنی ساعتها به رنگش خیره شوی که حالت خوب شود.  هرروز به آب نیاز دارد که  ظرف را با آب پر کنی و وقتش که شد پایش بریزی که حالش خوب شود. به جایی نیاز دارد که نور گیر باشد و تاریک نباشد تا برایت قد بکشد و شاخ و برگی برای خودش درست کند.  

اگر روزی دیدی که یکی از برگهایش زرد شده کافی است کنارش بنشینی ، تو برایش درد دل کن کمی شوخی کن و به قول شاعر بگو"هی فلانی زندگی شاید همین باشد". برگ زردش شاید خوب نشود ولی حالش خوب میشود ،قول میدهم.البته دروغ چرا ،سم هم برایش خوب است. سریع کارت را راه می اندازد و گل حالش خوب میشود اما خودمانیم این چه خوب شدنی است که با سم است؟ اصلا به جان آدم نمی نشنید. 

جانم، این گل هر چند وقت یکبار ،بسته به نوعش، باید خاکش عوض شود تا جان دوباره بگیرد اگر هم چند روزی برگهایش پژمرده شد اصلا نگران نباش ،زود عادت میکند و خوب خوب میشود. اگر هم توانستی برایش موسیقی شجریان ،ناظری ،از یاحقی یا بدیعی پخش کنی که چه بهتر . خیلی باید مراقب باشی زمستان که شد در خواب زمستانی اش  یخ نکند ،مثل آدمی که در خواب از سرما به خود میلولد ولی متوجه سرما نیست، او هم چنین است.

جانم، وقتی دیدی زیاد رشد کرده شاخ و برگ اضافی اش را بگیر ،هرس کن، بدترین آفت رشد همین شاخه های اضافی هستند. اگر این کار را نکنی یک چیز ناموزونی میشود که هر کدام از شاخ و برگ ها ساز خودش را میزند.

خلاصه آخرش را زودتر بگویم ، یک زمانی میبینی که هوا و زمین و زمان حالشان خوب است و گل تو شکوفه میدهد و به بار مینشیند. مثل زن زائو باید مراقبش باشی  تا غنچه ها گل شوند آن وقت است که فقط باید  بنشینی و نگاهش کنی که هر لحظه دیدنش  صد سال می ارزد.

 

 

پیمان د
۰۷ مهر ۹۵ ، ۰۱:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر


ما ایرانیان در هیچ فرهنگ و رفتاری در طول تاریخ به اندازه کتاب نخواندن پافشاری نکرده ایم و این مقاومت در نخواندن و نفهمیدن کتاب پس از اختراع ماشین چاپ گوتنبرگ بسیار بیشتر شده است.

در اینجا نه فرصت و نه اقتضای صحبت درمورد چرایی کتاب نخواندن ایرانی جماعت در طول تاریخ ،نیست. تنها به همین چند سال اخیر اکتفا میکنیم. هیچ حرفی هم با پیرمردها و پیرزنهای کتابنخوان ندارم چرا که کتابخوان کردن کسی که بعد ازشصت یا هفتاد سال هنوز نمیداند کتاب چیست از توانایی حقیر خارج است.

برداشتی که از زندگی داریم بسیار در کتابنخواندن تعیین کننده است اینکه بدانیم و بمیریم؟ یا ندانیم و بمیریم؟ اگر کسی میخواهد نداند و بمیرد آزاد است اما دیگر انتظار نداشته باشد که تاریخ او را انسان بنامد. چرا که آدمی یا دوست دارد بداند و یا مجبور است که بداند. پس اگر من انسان هستم، آب مینوشم ،لباس میپوشم ،مسکن دارم، کتاب میخوانم! اگر برای خرید لباس تهیه غذا و ساخت مسکن وقت میگذارم برای خواندن کتاب هم وقت میگذارم !این ها نیازهای اولیه هستند که یا دوستشان داریم یا مجبور به آنها هستیم. نیاز اولیه به آگاهی و دانستن. بعدی که انسان را از یک حیوان خورنده که به خواب زمستانی عشق میورزد متمایز میکند، چیزی نیست جز پرورش فکری و رشدفکری و تغییر فکری. وسیله این تمایز، کتاب است همانطور که آب وسیله رفع تشنگی!

آنقدر کتاب نخواندیم تا مردیم! جسم اگر بمیرد اتفاقی نمی افتد شصت هفتاد کیلو پی و گوشت خاک میشود اما وقتی فکر بمیرد اندیشه بمیرد یک ملت میمیرد یک تاریخ  یک آینده میمیرد  تغییر و پیشرفت و رشد میمیرد ،انسان میمیرد! کتاب اندیشه است و اندیشه همان کتاب . اگر روزانه در حد چند دقیقه از وقت اینترنت ،باشگاه پرورش اندام، خواب، را صرف مطالعه کتاب کنیم از مرگ "انسان" جلوگیری میکنیم.

 

این روزهایی را که من خود شاهد آن هستم -و نه تاریخی که شاید همیشه به ما دروغ شیرین گفته است که ایرانی متمدن بوده است! که اگر بود این چرا اینچنین هستیم؟- میبینم که مردم در یک تاریکی فرورفته اند که جز خودشان هیچ منجی نمیتواند آنها را بیرون بکشد. برای کارهای درستی که نمیکنند فقط دنبال بهانه اند. وقت نداریم ! پول نداریم! میخواستم اما نشد! کتاب ها ممیزی میشوند! همه میدانیم که اینها بهانه هستند چرا که روزی یک ساعت مطالعه کتاب چطور زندگی ما را مختل میکند ؟ خرید یک کتاب در ماه و یا عضویت یکساله در کتابخانه شهر، چطور ما را فقیر میکند؟ ممیزی کتاب چطور کتاب هایی که ممیزی نمیشوند را ممنوع میکند؟ اگرزیبایی  و لذت مطالعه را درک کنیم ،خود میشود بهانه ای برای آگاهانه انجام ندادن برخی کارها.  

وقت زیادی را دیگر صرف شبکه های مجازی نمیکنیم

در خیابان پوست تخمه نمیریزیم

غذاهای سالمتر میپزیم.

فرق دیکتاتوری و دموکراسی را میفهمیم.

به حقوق یکدیگر احترام میگذاریم.

آب را هدر نمیدهیم.

و.....

 

پیمان د
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر