پیمان نامه

مجموعه چرندیات بی نتیجه من

۲۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

وقتی که باران می بارید...

ساعت هفت و پانزده دقیقه صبح بود.

پشت شیشه های رفلکس خانه شدید باران می بارید و من در حالیکه فاصله یک متری اتاقم تا حال پذیرایی را مدام در رفت و آمد بودم از مادرم درباره ترکیب لباس های انروزم سوال می پرسیدم.

راستش آنروز هیچ روز خاصی نبود، نه کسی منتظرم بود و نه من منتظرم کسی بودم. یک روز کاملا معمولی که حتی قرار کاری هم با کسی نداشتم بلکه فقط قرار بود ، سرکلاس دانشگاه حاضر شوم برای اینکه استاد حضوریم را بزند! اما عجیب دلم میخواست لباس هایم با هم همخوانی داشته باشند و زیباتر از همیشه به نظر برسم...

بالاخره پس از چند دقیقه از لباس هایم راضی شدم و از آینه دل کندم؛ ساعت هفت و سی دقیقه شده بود و باران شدیدتر...


بین نقشِ اشرافی یا عاشق بودن در تردید بودم که مادرم چترم را دستم داد و به نوعی بهم یاداوری کرد که من متعلق به یک خانواده ثروتمندم که ابدا هیچ اعتقادی به عشق و زیر باران خیس شدن ، ندارد؛ بلکه مسیر تمامی حساب کتابهاش از قاعده منطق و حساب دو دوتا چهارتا میگذرد...

خشکتر و بی احساستر از همیشه زیر باران رفتم ولی همینکه پایم را در کوچه گذاشتم در کنار سیلی که از آسمان می بارید عطر یاس تمام کوچه را آنچنان فرا گرفته بود که احساس میکردم جای یک نفر زیر چترم خالیست...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آنا ....

من یک دختر عاشق حسودم!

اصلا میدونی چیه؟

از بچگی حسود بودم! جوریک مامانم میگه وقتی فقط دو سال و نیم از زندگیم میگذشته وقتی داداشم دنیا میاد من بعد از یک‌ روز از تولدش میرم میشینم گوشه خونه و قهر میکنم!

وقتی ازم میپرسن چته؟!

میگم که:  دیگه کسی منو دوست نداره!

حالا ی دختر دو نیم ساله چطور دوست داشتن رو‌فهمیده رو نمیدونم ولی فقط می دونم بعد از گذشت بیست سال هنوزم حسودم! 

حالا دلم میخواد فقط « تو » بیا ی و ازم بپرسی چرا این همه تنهایی

 و منم بگم چون :  دلم نمیخواد کسی غیر از منو دوست داشته باشی!



# گفتم درجریان باشی

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آنا ....

مرد ها عاشق نشوید...

مردها عاشق نمی شوند

اما وای به روزیکه دل مردی 

میان چشم های زنی جا بماند...!

دنیا را سیل می برد

انقدر محبت می بارند....



# خودم - نوشت


پی نوشت : دنیای مردا دنیای سیاه و سفیده!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آنا ....

از گوشی متنفرم

نقدر اشفته ام ک دلم نمی خواد این گوشی لعنتیم زنک بخوره...

اینقدر که وقتی که گوشیم زنگ میخوره تمام وجودمو اضطراب میگیره...

اضطراب برای کارهایی که فکر میکنم الان کسی ازم میخواهد انجام بدم 

یا اینکه کسی میخواد که انجام ندم


یا وقتیکه خوابم گوشیم زنگ میخوره رسما بدنم بی حس میشه...

اگرم گوشیمو سایلنت کنم موقع بیداری دلم نمی خواد ب گوشیم نگاه کنم چون همش فکر میکنم الان کسی زنگ زده یا کسی کارم داشته و من نتوستم انجام بدم یا من جوابشو ندادم.


گوشی چیزیه که بهم یاداوری میکنه نمی تونم مال خودم باشم 

دلم میخواد یه مدت گوشیمو کلا خاموش کنم و تو ارامش کتاب هام سر کنم شاید یه خورده از استرسم کم بشه...

شایدم ی مدت کلا برم از دنیای ارتباطات. از دنیایی که بهم میگه ادمها پشت نقاب باهم خوبن. دنیایی ک میگه ادمها پشت نقاب نقش بازی میکنن...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

من یک زنم

عاقد گفت عروس خانوم وکیلم؟  

گفتند عروس رفته گل بچینه. دوباره پرسید وکیلم عروس خانوم؟ 

- عروس رفته گلاب بیاره.

عاقد گفت براى بار سوم مى پرسم؛ عروس خانم. وکیلم؟


عروس رفته...

عروس رفته بود.


پچ پچ افتاد بین مهمانها. شیرین سیزده سالش بود؛ وراج و پر هیجان. بلند بلند حرف مى زد و غش غش مى خندید. هر روز سر دیوار و بالاى درخت پیدایش مى کردند. پدرش هم صلاح دید زودتر شوهرش دهد. 

داماد بددل و غیرتى بود و گفته بود پرده بکشند دور عروس. 


شیرین هم از شلوغى استفاده کرده بود و چهاردست و پا از زیر پاى خاله خانبانجى ها که داشتند قند مى سابیدند، زده بود به چاک.

مهمانى بهم ریخت. هر کس از یک طرف دوید دنبال عروس. مهمانها ریختند توى کوچه. 

شیرین را روى پشت بام همسایه پیدا کردند.لاى طناب هاى رخت. پدرش کشان کشان برگرداندش سر سفره عقد. گفتند پرده بى پرده! نامحرمها را رفتند بیرون. کمال مچ شیرین را سفت نگه داشت.

عاقد گفت استغفرالله! براى بار دهم مى پرسم. وکیلم؟

پدر چشم غره رفت و مادر پهلوى شیرین یک نیشگون ریز گرفت. عروس با صداى بلند بله را گفت و لگد زد زیر آینه. زن ها کل کشیدند و مردها بهم تبریک گفتند. کمال زیر لب غرید که آدمت مى کنم جووووجه و خیره شد به تصویر خودش در آینه شکسته.


فرداى عروسى شیرین را سر درخت توت پیدا کردند. کمال داد درخت هاى حیاط را بریدند. سر دیوارها هم بطرى شکسته گذاشتند. به درها هم قفل زدند. اسم عروس را هم عوض کردند. کمال گفت چه معنى دارد که اسم زن آدم شیرینى و شکلات باشد.

شیرین شد زهره.

زهره تمرین کرد یواش حرف بزند. کمال گفت چه معنى دارد زن اصلا حرف بزند؟ فقط در صورت لزوم! آنهم طورى که دهانت تکان نخورد. طورى هم راه برو که دستهایت جلو و عقب نرود. به اطراف هم نگاه نکن، فقط خیره به پایین یا روبرو.


زهره شد یک آدم آهنى تمام و عیار. فامیل ها گفتند این زهره یک مرضى چیزى گرفته. آن از حرف زدنش، آن از راه رفتنش. کمال نگران شد. زهره را بردند دکتر. دکتر گفت یک اختلال نادر روانى است. همه گفتند از روز عروسى معلوم بود یک مرگش مى شود. الان خودش را نشان داده. 

بستریش که کردند، کمال طلاقش داد.


خواهرها گفتند دلت نگیره برادر!

زهره قسمتت نبود. برایت یک دختر چهارده ساله پسندیده ایم به نام شربت.


بریده ای از کتاب من یک  زنم



#صدیقه_احمدی


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

اگر مشاوران موفقیت خدا بودند!

بشر همواره درحال پیشرفت است گاهی با سرعت زیاد و گاه کم. پنج عامل ,نیاز , هدفگذاری, برنامه ریزی, اراده و درنهایت عمل هستند که پیش رفت را ممکن میسازند. اما مهمتر از آن ظرفی است که این پیش رفت در آن میسر میگردد مانند قایقی که بر رودی جریان دارد و پیش میرود. شاید حرکت قایق از دید سرنشین به دست پاروزن باشد اما  مسیر و جهت اصلی حرکت را رودخانه یا همان ظرف مشخص میکند . 

آن عامل اصلی که موفقیت را کنترل میکند "شرایط"موجود است. که خود شامل بسیاری پارامتر هاست. شرایط اجتماعی, شرایط اقتصادی, شرایط فکری, میزان توانمندی, محیط پرورش, اجبار محیط .... درواقع باید موفقیت را در قالب شرایط موجود بررسی کرد. 

این روزها بازار کتاب ها و کلاس های موفقیت داغ است.چراکه انسان امروز در رقابتی تنگاتنگ با یکدیگر قرار گرفته است ,  البته با در نظر گرفتن نیاز ذاتی هر فرد به رشد و کمال. در این میان مشاوره موفقیت به یک بیزنس بسیار بزرگ تبدیل شده است که با سخنرانی های حماسی و نوشتن کتابهای فضایی انسان را با هیجانی کاذب به پیش میراند! بیزنسی که بدون در نظر گرفتن شرایط هر فرد برای همگی یک نسخه تجویز میکند که"در هر صورت تو میتوانی" .  آنگونه اراده را برهرچیزی حتی شرایط, قدرتمند نشان میدهند که اگر در جای آفریننده نشسته بودند ...

ماهی ها باید میتوانستد, در عسل شنا کنند.

کوه ها باید میتوانستند, آزادانه حرکت کنند.

پروانه باید میتوانست عقاب را بخورد.

مگس باید میتوانست عرصه سیمرغ را تسخیر کند.

انسان نیاز به خواب نداشت و مدام درحال تلاش کردن بود.

چرا که در آن حالت فعل "ما در هر صورت میتوانیم"در تمام آفرینش راه پیدا میکرد.

انسان ثابت کرده است که "میتواند.." اما نه "در هر صورتی.." . موفقیت های هر انسانی از حد ظرف موجود فراتر نمیرود .ظرفی که لازم به تاکید دوباره است که شامل توانایی ها ,امکانات, شرایط اجتماعی, شرایط فکری و روانی و.. است. 

بدیهی است مشاور موفقتر کسی است که هیجان کاذب بیشتری تزریق کند تا کیسه ای سنگین تر برای خود بدوزد.نسخه ای که مشاوران موفقیت برای همگی تجویز میکنند چیزی شبیه به ریختن سوخت موشک در پیکان است. 

 تنها کسی که میتواند بهترین راه موفقیت راپیدا کند و بپیماید خود فرد است.با درنظر گرفتن  توانایی ها, عادات , نیازهای جسمی و روانی,  ,شرایط فکری, شرایط اجتماعی و خانوادگی ",اراده کند" و "عمل کند".



کتاب بخوانیم تا راه خود را پیدا کنیم.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پیمان د

سیگار ، نه!

هی سیگار و سیگار و سیگار 


این مدت که نبودم یه مسافرت تهران داشتم. بهانه ای برای طی کردن مسیری بجز خانه به دانشگاه یا دانشگاه به خانه!

مسیری که سبب شد بیشتر واقعیت های جامعه ام را ببینم. واقعیتی مثل اینکه جوانان و نوجوانان سرزمینم در هر شهری، پی در پی سیگار می کشند!

و انرا مرحمی بر دردهای خود بدانند. درحالیکه هیچ منبع و مرجع علمی ، سیگار را مسکن ندانسته است. پس این صحبت دوستان صرفا یک توجیه غیرعلمی است.

از این بحث کلی که بگذریم سیگارهای پی در پی را در همه اقشار می بینیم.

در بخش های دانشجویی که باید بگویم دانشجویان دست همه اقشار دیگر را از پشت بسته اند اینقدر سیگار می کشند.

دلیل را که ازشان می پرسیم، شاید هیچ دلیلی ندارند بجز اینکه انرا نوعی به بلوغ رسیدن تعبیر می کنند.

تنها چیزی که سبب می شود بزرگ به نظر برسند همین سیگار است.

در حالیکه یک جوان خوش فکر باید بداند انچه سبب رشد و احترام منزلت می شود نه سیگار کشیدن و نه هیچ چیز غیر ارزشی دیگریست.

و عزت و اعتبار واقعی در سلامتی، موفقیت و پیشرفت و دستاوردهای  علمی، فرهنگی، سیاسی ، اقتصادی، ورزشی و... است.


با این همه انتظار می رود که جامعه و مسولان مربوطه برای این مسله تدابیر لازم را بیندیشند چرا که ادامه این روند اسیب های جدی را در پی خواهد داشت.


پی نوشت : # درد-دل



 وای بر  جامعه ای که جوانش سیگار را سبب رشد خود بداند.

وای بر جامعه ای که جوانش سیگار را دلیل برروشنفکری بداند.

وای بر جامعه ای که جوانش سیگار را مسکن درد خود بداند.

وای بر جامعه ای که جوانش سیگار را راه رهایی از « شکست عشقی» ش بداند.

وای بر جامعه ای که جوانش سیگار را برای خودش ارزش کرده باشد.

وای بر جامعه ای که جوانش سیگار را ارزش بداند...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

قبل از مرگ نوشته

راستی تمام چیزهایی که می نویسم پس از مرگم بجا خواهند ماند و پس از مرگم سالها بعد کسی یا کسانی خواهند امد و دست نوشته هایم را خواهم خواند و ساعتها ساعت جلسه خواهند گذاشت و به دنبال تو خواهند گشت!

کسانی پیدا خواهند شد که مرا یک رویا پرداز بخوانند و کسانی دیگر نیز پیدا خواهند شد که بگویند او واقعا یک عاشق بوده است! 

یک عاشق که انقدر جسارت نداشته که بتواند خودش را به نمایش بگذارد و همیشه خودش را لای کتابها پنهان می کرده است

و عده ای یگر نیز برخواهند خواست و خواهند گفت او صرفایک دختر بوده که نقش عاشق ها را بازی میکرده است تا بتواند مخاطب جذب کند و یا خودش را یک دختر آپدیت نشان دهد...

بعد

توی همان جلسه ها درباره روزهای شادی یا ناراحتیم قضاوت خواهند کرد و من مطمنم انجا دخترکی پیدا خواهدشد شبیه به خودم که بدون انکه از من بت بسازد مرا با تمام اشتباهاتم خواهد پذیرفت و دوستم خواهم داشت و خواهد دانست که من هرگز تصورات هیچکسی نبوده ام...

دخترکی که انجا چند سال از خودش بزرگتر است...! دخترکی درک خواهد کرد اینک ادم دلش میخواهد مثل خودش زندگی کند، یعنی چه!


ومن هم سالها قبل از مرگم حال دخترکی که سالها بعد مرا خواهد خواند وخواهد فهمید را درک میکنم...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

شما که غریبه نیستید

دلم می خواهد عاشق شوم. 


بیشتر دوستانم عاشق اند. برایشان نامه های عاشقانه پر سوز و گداز می نویسم که بیاندازند سر راه معشوقه شان یا بگذارند لای ترک دیوار یا توی شاخه درختی، که آن ها بردارند. 


دلم می خواهد کسی هم عاشق من بشود.. اما هیچ کس عاشقم نمی شود. 

گاهی برای خودم نامه ی عاشقانه می نویسم و همین را داستان می کنم؛ داستان مردی را که برای خودش نامه های عاشقانه می نویسد...


#هوشنگ_مرادی_کرمانی

کتاب:

#شما_که_غریبه_نیستید

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

وقتی ک دیگر کودک نبودم

از یه جایی به بعد، ادم یهویی به خودش میاد و میبینه ای دل غافل ! چقد بزرگ شده...


یه روز صبح پا میشه میبینه ، وای آدمها دیگه اون آدمهای سابق نیستن!

میبینه و متوجه میشه که بعضیا اصلا حتی انسان هم نیستن ولی همیشه شعار انسان بودن میدن...


ولی ازون صبح به بعد دیگه زندگی مث قبل نیست. دیگه ادم از کنار همه با احتیاط بیشتری رد میشه و دیگه ازون به بعد همیشه مواظبه که نقششو خوب بازی کنه تا مبادا سنگای اطرافش نزنن دلشو بشکنن!

از یه جایی به بعد ادم بزرگ میشه و با لبخند پاسخ خیلی چیزا رو میده و با لبخند از کنار خیلی چیزا رد میشه 



از یه جایی به بعد ادم خسته میشه و همه چیزو رها میکنه و به دل کوه و صحرا پناه میبره 

از ی جایی به بعد ادم حال سهراب سپهری رو میفهمه و میفهمه که انتخاب سختیه بین اخلاق و پست و مقام انتخاب کردنو!


از یه جایی به بعد آدم بزرگ میشه...!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

تصمیم زندگی

پایان ترم ششم هستم. این همه مدت گرچه درسم را خوانده ام اما هرگز به انچه که دوست داشتم نرسیده ام.

بهتر بگویم اگرچه رشته ام یک هنر است که با عمیق ترین مسایل انسانی سرو کار دارد و بودن در این رشته به من فرصت های بسیاری داد، اما اعتراف می کنم این انچه که میخواستم نبود.


از طرف دیگر خواستنم نیز برای آنچه در سر داشتم کم بود. اما حالا بعد از شش ترم یک بار دیگر تصمیم گرفته ام تا برای آنچه که به حقیقت خواسته ام بوده و هست تلاش کنم .

تا ان زمان دو ترم تحصیلی دیگر فرصت دارم. دو ترم سرنوشت ساز که می توانند بهترین سالهای زندگیم باشند.


سالی که من به همراه برادرم تلاشم را خواهم کرد و برای رسیدن به آرزویم از هیچی کوتاهی نخواهم کرد.


پی نوشت: رو وبلاگ نوشتم تا اگه خودم یادم رفت و یا بی انگیزه شدم مخاطبام بهم یاد آوری کنن که یه زمانی یه حرفی زدی و گفتی که میخوای برای رسیدن به آرزوت تلاش کنی...


پی نوشت۲: عزیزترین شخص زندگیم همیشه دوست داره که من به این آرزوم برسم و ازم قول گرفته که هر اتفاقی که افتاد ولی من مسیر خودمو طی کنم.


پی نوشت۳: از راهی که اومدم پشیمون نیستم ولی هرکسی باید به خواسته درونیش برسه،


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

وبلاگ نوشت

برای من که یه دفتر خاطره شده که هر از چندی یک نفر میخونش!

یک نفری که خوندنش برام ارزشمنده...

یک نفری که هر از چندی شرح حالمو براش مینویسم و اون درکم میکنه..

یک نفر منظم به تاخیر حساس و اهل عمل!

یه نفری که هیچوقت به تاخیرام عادت نمی کنه و از ته دلش عصبانی میشه.

یک نفر اهل عمل که همیشه به تلاشای کوچولو ولی مستمر تاکید داره و اصرار داره ک کارهارو هرچند کوچیک ولی مستمر پیگیری کنیم.

تاکید داره ک بر امر فرهنگ و درونی سازی اون درون رفتار ادمها...

ولی بگذریم!

همیشه تو وبلاگ می نویسم و همیشه نوشته هام ی خواننده همیشگی داره

یه خواننده همیشگی :


تنها بازدیدکننده وبلاگمون ، ک حالا بهتر از قبل میشناسمت، منم شاید به اندازه تو دغدغه دارم ولی تفاوتمون در عملگرایی هستش.

شاید تو بیشتر از من به عمل رسیدی ولی من هنوز دارم جهان بینی ها رو مطالعه میکنم.

هنوز مثل تو به همیشه حال خوب نرسیدم. 

اما تلاش می کنم، مثل تو، خودم باشم. مثل خودم، برای رسیدن به آرزوهام تلاش تلاش کنم. 


 اعتراف میکنم، تو این دفتر خاطره نوشتن برام ارزشمنده، ولی وقتی برام ارزشمندتره که مطمنم تو نوشتمو می خونی و حالمو درک میکنی..


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

شازده کوچولو

شازده کوچولو را سر کلاس ای سی یو خریدم و  دانلود کردم

دو روز‌ تمام توی شلوغی و اوج کار، همش دلم میخواست یک جای دنج پیدا کنم برای خواندن و نشستن و قدم زدن توی سیاره ها و اخر سر هم با شازده کوچولو از زمین به پایان برسم....


و‌ امشب شازده کوچولو را توی خلوت خواندم


خدا را شکر ، کسی ندید من در خلوتم با و برای شازده کوچولو خندیدم و گریه کردم...


پی نوشت:« .... مرا از نگرانی بیرون بیاورید و بی درنگ به من بنویسید که او برگشته است»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

حال طبیعی

میگویند دختر شادی ب نظر میرسی ولی دست نوشته هایم را که میخوانند، نگران می شوند و تازه متوجه میشوند که پشت همین لبخندها نیز میتواند غمی نهفته باشد.

از انهایی ک شادی را بر خود قدغن می دانند و ازینک ادم شادی ب نظر برسند  نیستم

بلکه همیشه با خودم فکر میکنم پس از مرگم امواج صوتی که از من بجا می ماند باید امواجی روح بخش باشد!

چرا که کودکان نسل های اینده حق دارند شاد باشند، کودکان نسل آینده حق دارند که از صدایی شادی بخش استفاده کنند...

اما خب میپذیرم که لحظاتی در زندگی انسان هست که عمیقا غمگین میشود و دوست دارد مدام اشک بریزد


بهرحال ، هردو حالت غم و شادی از حالت های انسان هستند که باید مورد پذیرش قرار بگیرند.

اما متاسفانه انچه در عمل در جوامع بشری قرن بیست و یک میبینیم آنست که انسان به طرزی دیوانه وار بر حالت غم یا شادی اش پافشاری میکند.

به عنوان مثال: اطراف ما انسان هایی هستند که اصرار دارند به شما بقبولانند که در زندگی شان غم بزرگی دارند و این مسله را برای خود بزرگ می کنند؛ یا اینکه بعضی دیگر به نحوی نقش بازی میکنند که انگار با داشتن غم های بزرگ ولی میخندند! به نوعی این ادمها میخواهند نقش یک قهرمان را بازی کنند.

نقشی که سبب جلب شدن توجه دیگران به آنها شود. 

اما حقیقت انست که اگر به درون خیلی از این ادمها برویم متوجه میشویم که اکثر این ادمها، مخصوصا در سنین جوانی و نوجوانی، صرفا نقش بازی می کنند. 

جوانان و نوجوانان ما در بازی کردن این نقش ها، تقصیری ندارند زیرا به صورت صحیح در پذیرفتن نقش های خود ، آموزش ندیده اند و پرورش نیافته اند.

درنتیجه حاصل ان میشود که امروز در جامعه ایران، اکثر جوانان آن در حالت طبیعی خود نیستند و تلاش میکنند نقشی را، از یک شخصیت که به  حقیقت درونی شان تعلقی ندارد ، بازی کنند.

از انچه مطرح کردم دور نشوم، من هم مثل تمام انسان ها، گاهی شادم ، گاهی نیز از مسایلی که در زندگی هرکسی بوجود می ٱیند رنجیده خاطر میشوم.

ولی به خوبی میدانم که حالات غم و شادی پشت سر هم میگذرند پس دیگر در برخوردها تلاش میکنم خودم باشم و نه نقشی مبنی بر شادی یا غمگین بودن!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

لذت یک روز تعطیل

دیروز با دوستانم رفته بودم ٱبشار بیشه. به آبشار که رسیده بودم یکی عکس میگرفت، یکی سیگار میکشید، ان یکی قلیون دود میکرد، دیگری مشروب می نوشید و عده ای دیگر چیزی میخوردند!


انجا من روی سنگی کنار اب نشسته بودم و داشتم ابشار را تماشا میکردم و در خیالم در سیلان کنار ابشار غرق بودم و دوست داشتم انچه را که به خاطر میسپارم فقط صدای آبشار باشد.

بالاخره بعد از چند دقیقه موفق شدم تنهاصدای ابشار را به گوشم ارسال کنم!


حس عجیبی بود، لحظه به لحظه داشتم ارامتر میشدم... آنقدر آرام که داشتم خسته می شدم انگاری که روحم غرق لذت شده باشد و جسمم توان ادامه را نداشته باشد...

ارام بودم و ساکت... شبیه حال کسی که به اوج لذت رسیده باشد من در میان صدای ابشار و یک رود سیال گم بودم...

انقدر گم ک در میان انسانها تنها بودم و اعتراف میکنم دیگر عکس گرفتنها، خوراکی خوردن ها، خندیدن هام همه و همه نقش بودن برای ادم اجتماعی و دختر شادی ب نظر رسیدن!

دیروز آرامشم عمیق و درونی بود... شاد بودم و آرام! انقدر که میتوانستم هر لحظه عشق در نگاهم باشد.


من دیروز، در بیشه غرق شده بودم...


# تو ماشین با اکیپ دخترونمون لذت بردم!

# تشکر از راهنمای تور و امنیت و آرامش‌...

# تشکر از دوستان اهل کتابم که حتی در کنار هم بودنشونم لذت بخشه.

# درطبیعت، سیگار، قلیون، دود ممنوع.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

ناتور دشت


قلم سلینجر در این کتاب زیبا و گیراست. با جزئیات توصیفات مورد نیاز برای درک و تجسم صحنه ها را دارد. و لحن محاوره کتاب بر این گیرایی افزوده است.

و اما محتوی کتاب و موضوع آن که درمورد هولدن پسر بچه ایست که از هیچ چیز خوشش نمی آید حتی ازینکه به او بگویی "موفق باشی" یا در ازای گرفتن پول به او بگویی"خواهش میکنم". نویسنده سعی داشته که با سفری سه روزه  از اخراج از مدرسه تا ورود به خانه ،هرج و مرج را در جامعه آمریکا به تصویر بکشد. اما نتوانسته . به نظر من این کتاب بیشتر تصویر یک نوجوان بدبین را نشان میدهد که از درک بالایی برخوردار نیست تا یک جامعه ای که از درک بالایی برخوردار نیست. در برخوردهای هولدن با دوستانش و مخاطبانش میتوان این نکته را به خوبی درک کرد. سلینجر بیشتر از آنکه در نشان دادن هرج ومرج موفق باشد در نشان دادن یک زندگی معمولی خیلی موفقتر بوده است.

اما شخصیت هولدن یک شخصیت دوست داشتنی است که مهربان و جسور است.

به نظر من میتوان از این رمان یک فیلمنامه اقتباسی خیلی خوبی نوشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پیمان د

کافه کتاب

عصر خیلی حالم گرفته و خسته بودم. حتی حوصله خودمم نداشتم. 

حتی بی حوصله تر از این بودم که برم بیرون ولی چون قول داده بودم نمیشد زیرش بزنم!

هر چند با تاخیر نیم ساعته ولی بالاخره با دوستان رفتیم کافه هنر! توی ی عصر گرم به منک شربت نعناع چسبید!


اما از اون بیشتر بحث یک ساعتمون راجع به کتاب و خانواده و آیندمون بود که سبب شد عصر امروز یکی از به یاد موندنی ترین روزای زندگیم باشه.


اینم بگم که پایان گپ دوستانمون‌، برای هم  کتاب خوندیم و بعد مسیر کوتاه کافه تا خیابون رو قدم زدیم...

اعتراف میکنم امروز، صدای شجریان ، کتاب، شعر و بوی یاس بهار قلبمو به تپش وا داشتن...



از دوتا دوست خیلی خوبم که امرو‌زو‌ واسمون رقم زدن صمیمانه تشکر میکنم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

کفشهایم را پوشیدم

از کودکی همیشه نامش به گوشم آشنا بوده است . آشناتر از هوایی که لمس میکنم و آفتابی که میبینم اما او را هیچگاه ندیدم خواستم پیدایش کنم پس در میان هیاهوی برگه های کتاب مدتها در پی اش بودم اما دریغ... گاهی نشانه ای از او میجستم وقتی که میرفتم آنقدر مرا نزدیک نمیکرد تا بدانم که کیست؟

شال گردن آبی و کلاه و ژاکت طوسی را پوشیدم جلوی آینه شانه ای به موهایم کشیدم و از ادکلن همیشگیم مقداری اسپری کردم. کفشهایم را پوشیدم و به دنبالش رفتم.

درخت عریان از برگ را میبینم که مانند شاهکار مجسمه ساز با پیچ و تاب هایش من را گرما میبخشد ،حرکت میبخشد حرکتی رو به بالا با عشقی تمام نشدنی .شاید خدا در این درخت زندگی میکند ،شاید..

نگاهم مرا به لبخند پیرمردی میکشاند که با شکوه خمیده اش هنوز در کنار پیرزنی کوچک اما بزرگ ایستاده .لبخندی که زیباتر از هر شاهکار پورتره ای است که میتوان نقاشی کرد .لبخندی از عمق وجود پس از پیمودن راهی سخت. شاید خدا در این لبخند زندگی میکند،شاید..

وقتی به دورتر نگاه میکنم کوه را میبینم که سال هاست به زیبایی و شکوه تمام نشدنی در آرامشی بهت انگیز زندگی میکند. کیست که بتواند اینگونه  پای خود بماند؟ شاید خدا آنجا زندگی میکند،شاید..

پدر بزرگ را میبینم وقتی که دست نوه کوچکش را گرفته .اثری ماندگار خلق میکند ،رویش جوانه بر درخت پیر.. احساس وصف ناشدنی از آرامش در نگاهش به نوه اش موج میزند ،به راستی زیبا و دلنشین است...شاید خدا در دستان هردوی آنها زندگی میکند ،شاید...

راننده ای را دیدم در خیابانهای نامحترم پر از دود و صدا با چهره ای که گویی اخم را بر پیشانی اش حکاکی کرده اند تا مبادا از بین برود.. وقتی خیره میشوم میبینم که یک عمر است به سان فرهاد در این راه پر آشوب میراند به عشق دختر کوچکش پسر بازیگوشش و همسر زیبایش و مادر پیرش ،عشق را باید از او آموخت. شاید خدا در این تاکسی کهنه که هر صبح روشن میشود زندگی میکند ،شاید..

مادری را دیدم خسته از زجر همسر ،از نگاهش کبودی های روحش فریاد میزدند..اما چنان زیبا کودکش را در آغوش میفشارد که هیچ هنرمندی نه قادر به بیان و نه توانا در تقلید اوست . مادر ،زیباترین نمایشنامه با همراهی بزرگترین ارکستر سمفونی تاریخ را  در همین یک صحنه خلق کرد. شاید خدا در آغوش مادر زندگی میکند،شاید...

شب شد ،ماه را میبینم مروارید گردنبند آسمان ،خال لب لیلی مشکین زلف، شب چراغ هستی، قاصدک من، آینه ی خورشید ، با من به زیبایی سخن میگوید و مرا به زیبایی به سخن می اورد . شاید خدا آنجا زندگی میکند ،شاید..

نزدیکتر از همیشه زیبایی را جستم

خدا را جستم ...

میروم تا بخوابم..

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پیمان د

غروب بارانی

باران می بارد

زیر چتر

 خیابان و غروب را برای بار چندم باهم قدم میزنیم...!

مرا به خانه میرساند

مادرم موهام را خشک میکند

مثل همیشه دعوام میکند: « چرا بدون چتر ، تنها رفتی بیرون؟»

با گلویی پر از بغض، از پنجره به مادرم نشانش می دهم‌که دارد با چتر مشکی بزرگش پشت به من قدم میزند و‌میگویم: «ببینش مامان! من تنها نبودم اونم با من بود، چترشم باهاش بود»

مادرم دلشکسته میگوید: باز قرص هاتو بدون مشورت روانپزشکت قطع کردی...!؟»

سکوت میکنم از پنجره رفتنش را دنبال میکنم....

نگاهش برمیگردد، برایم دست تکان می دهد، لبخند میزنم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

آناهیتا

کلی از کافه و صاحب کافه تعریف کرده است.


بهش میگم همین امروز بیا بعد از دانشگاه برویم کافه و می رویم!


هوا بارانی میشود، می رویم گل فروشی یک شاخه رز سفید میگیریم و برای دیدنش وارد کافه اش میشویم!


تا رسیدنش نیم ساعتی لا بلای کتابهای کتابخانه اش قدم میزنیم... 

چشمم به آناهیتا میفتد!

توجهم را جلب میکند ، بی اختیار از کتابخانه میکشمش بیرون، چند دقیقه ای باهام صحبت میکند و من متوجه میشوم که شخصیتمان بسیار شبیه بهم است...


دوستم میرسد از ما میخواهد ک چیزی سفارش دهیم! من تشنه ام است و خسته! ترجیح میدم آب یخ بخورم تا بتوانم بیشتر به اعصابم مسلط باشم.


همین که جرعه جرعه اب سرد درونم را ارام میکند ، باهاش حرف میزنیم از خوشی در پوستم نمیگنجم!


چون هرجا را ک نگاه میکنم بوی سنت می آید! بوی هنر....


یک ساعتی را صحبت میکنم و‌ ازش اجازه میگیرم که آناهیتا را یک‌ هفته امانت ببرم...

با خوشحالی با درخواستم موافقت میکند با دوستم و‌ آناهیتا از کافه خارج میشویم

باد است ... باران می بارد... بدون چتر هستم... تمام حواسم به آناهیتاست که خیس نشود...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....