پیمان نامه

مجموعه چرندیات بی نتیجه من

۱۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

اعتقاد بدون تعصب

اعتقاد بدون تعصب

ایمان به ماوراطبیعه ،عالم غیب، یا هراسم دیگری که به آن میدهیم ،مانند هر حوزه ی شناختی دیگر در طول تاریخ تکامل یافته است. در ابتدا شاید بخاطر ترس و دفع خطرات محیطی و طبیعی دلیل عمده اعتقاد به ماوراطبیعه بوده است ،اما به مرور این شناخت تکامل یافته است و اهداف وجودی آن مانند هر علم دیگری پیشرفت کرده است. شاید هنوز کسانی که به دلیل ترس ایمان و اعتقاد دارند در اکثریت باشند اما مرزهای ادراک بشر از ایمان  بسیار جلو رفته است و کسانی که هنوز به دلیل پست ترس ایمان دارند باید یک بازنگری اساسی در اعتقاداتشان داشته باشند.

هدف از ایمان چیست؟ 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پیمان د

خطر انقراض

اینکه چندمین باری بود که زمین به عادت کلیشه ایش باز داشت خورشید را دور میزد و دور خودش میچرخید را نمی دانم.

اینکه زمین در چه فاصله ای از « مهر» ایستاده بود و آیا از آن فاصله زیبا به نظر می رسید یا نه را نمی دانم.

 اینکه در آن وضعیت کدام منطقه شب بود و کدام منطقه روز را هم نمیدانم!

اینکه کجا باران بود و دو دوست آنجا قدم میزدند را نمیدانم!

حتی اینکه  کجا آفتابی بود و زنان گندم میکاشتند را نمی دانم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پیمان د

شعر هورمونی



زندگی انسان ، عقایدش ، عملکرد و خواسته هایش منشأ هورمونی دارد   دوپامین شادی می آورد آدرنالین ترس و هیجان ، تستوسترون خشونت و انقلاب ، اوکسی توسین عشق و ... ترشح این هورمون ها روابط و علاقه مندی های مارا تعیین می کند هورمون ها وابستگی و اعتیاد دارند یعنی وقتی شما دوپامین آزاد می کنید مغز دچار سرخوشی می‌شود و می خواهد این روند ادامه پیدا کند فرض کنید یک صفحه زرد با جوک و مطالب فان باعث این ترشح باشد آنوقت مغز شما دنبال صفحات مشابه می گردد تا دوپامین بیشتری به دست آورد و این گونه ، رفتار در شما نهادینه می شود. البته شما این دوپامین را از صدها راه به دست می آورید ، ورزش ، شکلات ،حل کردن جدول ، سکس و... اما مغز وقت تلف نمی کند ، همواره راه آسان را پیشنهاد می کند . 

بحث ما  راجع به ادبیات و هنر نیز تابعی از گرایشات هورمونی ماست چرا ما یک سبک موسیقی را ترجیح می دهیم؟ چرا غزل را دوست داریم؟ چرا مطالب کوتاه را به مطالب بلند ترجیح می دهیم؟ چرا فلسفه را کمتر از بقیه چیزها دوست داریم؟ چرا یک دیالوگ از یک فیلم برای ما تداعی کننده فلسفه ناب است درحالی که با موشکافی در لایه های پنهان ناخودآگاه به خاطره ای قدیمی می رسیم ؟

این ها همه مربوط به همان هورمون های موذی و ذهن معتاد ماست. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

هفت دقیقه پیش

 ده و چهل و پنج دقیقه صبح بود. با عجله رفتم عابر بانک که برای کرایه روزم پول بردارم. کنار عابربانک یه  مبتلا به اعتیاد نشسته بود. پاهاش انقدر سیاه و خشک بود که با خودم فکر کردم حتما ی ماکته که سازمانهایی که کارشون مرتبط با اعتیاده گذاشتن واسه اینک مردم ببینن عبرت بگیرن یا یه همچین چیزی. ولی با دیدن دستاش متوجه شدم که یه آدم نیمه مرده اس. با خودم فک کردم شاید مثلا یک سال دوسه سال پیش زندگی بهتری داشته! اینقد ناراحتش شدم که فقط تونستم برای نریختن اشکام ، به پاهای خشک و سیاه نیمه جونش یه لبخند کج و کوله بزنم و ازش رد شم برم سراغ کارم.


دقیقا راس ساعت ۱۱ رسیدم محل جلسه. از دور دیدمش داشت سیگار میکشید. حس کردم متوجه ام شده براش دست تکون دادم بعد وسایلمو جمع کردم رفتم پیشش. پیش بقیه سیگار نمی کشید اما پیش من راحت بود. معمولا از بوی سیگارش می تونستم بفهمم که الان داره چی می کشه و چه حالی داره! سلام کردم و حالشو پرسیدم. به سردی گفت: ممنون بد نیستم، خودت چطوری؟! 

گفتم : « خوبم ممنون. یه خورده گلوم درد میکنه.» تایید کرد که درد بدیه منم یه ماه پیش اینجوری شدم.

سیگارشو تموم کرد و زیرپاش لهش کرد. آدامس در آورد و بدون تعارف خودش یه دونه برداشت و باز بقیشه گذاشت توی جیبش. مشغول گفت و گوی روزمره شدیم، بیشتر من بودم که حرف میزدم و اکثر مواقع  ساکت بود. موضوع تازه ای نبود، اخیرا خیلی ساکت شده بود. جلسمون که تموم شد برام تاکسی گرفت تا برم دانشگاه. توی مسیر همش داشتم فکر میکردم: باید دستاشو میگرفتم و بهش میگفتم اگه ی چیزی ازت بخوام قول میدی بهم نه نگی؟! بعد تو ذهن خودم هلاجی کردم که نه این اصلا خوب نیست! ممکنه فکر کنه سیگار کشیدنش به منه غریبه مربوط نیست. یا اینکه فکر کنه قصد کنترلشو دارم یا هر چیز مسخره دیگه اینجوری ای!

بعد طرح دیگه ای به ذهنم رسید. مثلا اینکه یه جلسه راجب سیگار کشیدن و نکشیدن باهم صحبت کنیم، یا اینکه راجب آدم نیمه مرده ای که که یک ربع پیش دیدم باهاش حرف میزدم. خلاصه انواع روش هارو داشتم هلاجی میکردم،که بالاخره بهش بگم یا نه؟! بعد از هفت دقیقه از تاکسی پیاده شدم. میخواستم از اتوبان رد بشم. فقط چند هزارم ثانیه اگه راننده مزدا ۳ دیرتر لاینشو عوض کرده بود بی شک مرگم حتمی بود!


بیخیال ناسزای راننده ها و سوال ِ کلیشه ای ِ« حواست کجاست؟»  از خیابون رد شدم، فقط به این فکر میکردم اگه می مردم ، چقدر حرف برای نگفتن داشتم...حرفهایی که مطمنم دلم میخواست هفت دقیقه پیش بزنم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

زنی در آتش

تفاوتی نمی کند کجای این دنیا

اما هرلحظه تارهای بلند در آتش می سوزند.

تارهای بلند بافته ای که میان هر موجشان

آرزو های مادرانه پنهان است.


تفاوتی نمیکند کجای این دنیا!

اماهر لحظه شب هایی در آتش می سوزند!

شب هایی که کلافه بودن مردها را به «بافتنی» وادار می کرده است.


تفاوتی نمی کند کجای این  دنیا

اما هر لحظه اشک دریاها در آتش می سوزند.

اشک هایی که در حسرت کودکان غرق شده 

از چشمه ساران فرو ریخته است


تفاوتی نمی کند کجای این دنیا

اماهر لحظه قلب زنی در آتش میسوزد

قلبی زنی که در قفس بوده است...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

یک گوشه بدون هیاهو

شاید در  عصر پر از هیاهوی اینترنت کمتر کسی خلوت را درک کند. کمتر کسی یک روز را یک گوشه خلوت بنشیند و هیچکاری بجز گوش سپردن به یک قطعه آهنگ سنتی از استاد شجریان، یا یک قطعه بیکلام ویولون استاد همایون خرم کند. شاید کمتر کسی باشد که تصمیم بگیرد  با خودش خلوت کند و بداند به راستی این تنهایی و خلوت خالی از فکر لذتبخش ترین لذت ها را دارد.

شاید هم البته اقتضای قرن ما سرعت و ماشین باشد. ماشین هایی که انچنان با سرعت از محل های عبور، که قرن بیست و یکمی ها اسماشان را گذاشته اند خیابان میگذرند که آدم مجبور میشود به قوانین فیزیک متوسل شود و هزاران هزار معادله سرعت و شتاب و زمان دار را به خاطر بیاورد و سپس سرعت و فاصله گام هایش را با همین معادلات دست ساز هماهنگ کند تا با این وسایل بشرالخلقه تصادف نکند.

شاید اقتضای قرن ماتخمین باشد. تخمین فاصله و محاسبه زمان رسیدن سر قرار.

تخمین زمان رسیدن دو شی یا دو انسان بهم. تخمین زمان رسیدن یک نامه یا بسته پستی از یک دوست در شهری دیگر.

تخمین زمان ترافیک در یک روز غیر تعطیل.

شاید اقتضای زمان ما زمان است و قرارداد مبنی بر آن تایم بودن. یعنی درست سر یک قرارداد مشخصی که ساعت و دقیقه ها و ثانیه شمار به مکان خاصی میرسند آدمها هم باید در یک مکان خاص قرار بگیرند.


و اما شاید اقتضای زمان ما شتاب باشد. شتاب برای رسیدن به پرواز شماره فلان و مبتلا شدن به درد دوری از کسی که دوستش داری.

شتاب برای گذراندن لحظاتی که فقط ما را نسبت به ثانیه قراردادی گذشته پیرتر میکنند. شتاب برای عبور از یک مقطع تحصیلی خاص.شتاب برای خارج شدن از شرایط موجود! شتاب برای فرار از تنهایی درون.


اما همینکه انسان یک گوشه ساکن نشست و از قوانین زمان،مکان، سرعت و شتاب چشم‌ پوشی کرد آنموقع تازه آدم به خلوت خودش میرسد. یک خلوت پر از لذت که میشود در آن به بی زمانی و بی مکانی رسید...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

مرگ پروانه

چراغ ها همه خاموشند

پنهانی عکس تو را تماشا میکنم

 پروانه ای

می آید

مثل من

 خیره می شود به صفحه مجازیت

دست میبرم صفحه را میبندم

 زیر دستانم جان میسپارد

اشک میریزم

برای پروانه ای که عاشق تو ی مجازی شده بود


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

از کتاب نخواندن

سری به گالری عکس هایم می زنم. عکسی که مربوط به هفته کتاب خوانی بود را نگاه می کنم 

هفته کتابخوانی بود! هفته ای پر از توجه به کتاب! خب شکرخدا برای تبلیغات هم که شده بروند ب عیادت کتاب! این سالمندمجروح در بستر بیماری!

کتابیکه از آتش بی توجهی ما، یخ بسته و در گوشه کتابخوانه ها یا در ذهن خلاق نویسنده هایی ک برای نوشتن کتابشان هیچ حمایتی نمیشوند کنج عزلت گزیده و خاک میخورند...


سری به کتابفروشی های شهر میزنم.

اکثرا فروش کتابفروشی ها، کتابهای کمک کنکوریست و کمتر کتابهای دیگر ب فروش میرسند!


از فروشنده ها علت را می پرسم حرف قشنگی میزند! میگوید: پولدارهای ما کتاب نمیخوانند و اهل کتابهای ما پول لازم برای خرید کتاب ندارند!

جوابش انقدر محکم است ک هیچ حرفی برای من نمی ماند 

و با حسرت ب تیراژ پایین کتابها ک حتی ب یک میلیون هم نمیرسند نگاه میکنم و گله یک شاعر بزرگ و توانای شهر یادم می آید که میگفت هیچکسی در این شهر کتاب نمی خواند چه برسد به خرید کتاب....


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آنا ....

دستگاه همایون

در ِ گوشم 

به لطف هندز فری

نی میزند 

استاد حسن کسایی 

در دستگاه ماهور...

با گوش جان می شنوم 

ولی دلم می گوید

استاد جان

هیچ دستگاهی همایون نیست...!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

مادرم نیمه شب از خواب پرید

نیمه شب است فقط منو مادرم خانه ایم. مادرم یک ساعتی هست که خوابیده ومن هنوز بیدارم. با صدای ناله های گریه مانند مادرم به اتاقش میروم دارد کابوس میبیند. ازینکه تو خواب دارد حرف میزند و ناراحت است بی اختیار گریم می گیرد و اشک به چشمام می آید. سعی می کنم بغضم را پنهان کنم و صدا میزنم، مامان مامان؟ پاشو خواب دیدی. بیدارش می کنم مرا میبیند معذرت خواهی میکند که سبب شده بیدارم کند بهش اطمینان می دهم که نه بیدار بودم. چند دقیقه ای را پیش مامانم هستم و بعدش می روم تو اتاقم لای کتابهام و باز شروع می کنم به انجام کار خودم. همش فکرم پیش مادرم است.   می بینم سالهاست که در خانه کار می کند و هیچوقت زحمت هاش به چشم نمی آیند. همیشه برای خرید خانه به پدرم وابسته است. بسیاری مواقع بهش میگم مامان بریم برای خودت خرید ولی نمی پذیرد ومی گوید شما و پیشرفتتان مهمتر هستید. اگر غیر ازین میگفت تعجب می کردم چون مادرم آموخته است فداکار باشد ولی به راستی نمی دانم چندبار، خریدن چندین کتاب برای مادرم آرزو شده است. نمی دانم چندین بار شب ها مثل امشب خواب دیده مسیر مدرسه را می پیماید و با استرس لحظات مدرسه اش از خواب پریده است.

نمی دانم چند بار بوده که دلش خواسته یک تابلوی فرش باف بخرد و نتوانسته. نمی دانم چندین بار دلش میخواسته یک تابلوی نقاشی را به دیوار اتاقشان آویزان کند ولی نتوانسته آن را حتی با پدرم در میان بگذارد.

دقیقا نمی دانم چرا مادرم هیچگاه حتی این آرزوهایش را به زبان نیاورده است ولی از نگاه های طولانی عاشقش به کتاب ها و تابلوهای نقاشی خوب می فهمم روزگاری مادرم عاشق هنر بوده است. از غرق موسیقی شدن هاش خوب میفهمم مادرم عاشق موسیقی بوده و هست. اما اینکه چرا هرگز این ها را به زبان نمی آورده است و چرا هیچوقت این آرزوهایش چیزی نگفته است را واقعا نمی دانم. اما خوب میدانم مادر من همیشه یک « دختر خوب» و یک « همسرمهربان» و یک « مادر فداکار » بوده است و همیشه هم میان این همه صفت خوبش به من توصیه کرده است که شاد لباس بپوشم، لباس های رنگارنگ تنم کنم، ناخن هایم را لاک بزنم و ورزش کنم و البته البته کار کنم و دستم تو جیب خودم باشد و با خیال آسوده خوشی کنم!

با خودم فکر میکنم راستی این همه تاکید مادر من برای کار کردنم چیست؟! این همه تاکید مادرم به جوانی وخوشی کردن دخترش چه می تواند باشد! ؟

به یاد می آورم همیشه تمامی کتاب هایی را که من تحصیل کرده ی دانشجو را با تمام مدرک دبیرستانیش خوانده است و با حوصله تمام نشسته برداشت هایش را برام گفته و من با بی حوصلگی تمام وانمود کرده ام دارم گوش میدهد و لا بلای همین بی حوصلگی هایم عمیقا دریافتم که سواد و درک مدرکم از بسیاری از اساتید مدرک دار دانشگاهیم بیشتر است. اما مادر من نه تشویق می شود و نه حتی دیده می شود و نه حتی می تواند به تن آرزوهایش جامه عمل بپوشاند چرا که مادر من پشت نقاب همیشه خوب بودن در خانه پنهان است و تمام مسافرتهاش به رفتن تا سر خیابان و بازگشت با پلاستیک های خریدمنتهی میشود.

به یاد می آورم تمام خریدهای شخصیش با دغدغه و دلنگرانی و عذاب وجدان من و دیگر بچه هاست.

به یاد می آورم تمام تفریح هاش لذت بردن خانواده اش است!

و ناگهان به یادمیاورم شاید مادرم دلش میخواسته یک پزشک یا وکیل خوب باشد و شاید برای همین مادرم نیمه شب ها با خیال مدرسه و اضطراب جا ماندن از امتحان از خواب می پرد!!!




یاس آبی

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آنا ....

یک نفر خاص

گاهی ادم توجه فقط یک نفر خاص را میخواهد! دوست دارد همان یک نفر خاص با او بگوید ، و فقط با او بخندد! یا اینکه نه تو جمع او را مخاطب قرار دهد. دوست دارد با و بی علت همیشه تاییدش کند، دوست دارد براش فداکاری کند.

انوقتها ادم نه که اطرافش کسی را نداشته باشد، نه، ولی آدم دلش فقط همان یکنفر خاص را می خواهد یک نفر خاص که نه زیباتر از بقیه است و نه حتی خوش استایل تر...

یک نفر خاص که حتی « معمولی تر» از بقیه هم نیست. 

و گاهی آدم فقط یک نفر خاص را می خواهد چون فقط طنین خنده همان یک نفر تمام مسیر پیاده روی اش را همراهی می کند.

و همان یک نفر خاص است که تمامی خاطره هایش را پر می کند.

همان یک نفر خاص است که بی علت دنبال شبیه اش همه جا می گردد و حتی اتفاقی ادمهایی درست شبیه او سر راهش قرار میگیرند

آدمهایی شبیه به او که خودش نیستند! حتی انقدر شبیه که گاهی ادم هوس می کند برود بهشان بگوید: « هی ، تو! هیچ میدانی چقدر شبیه به « دلخواه» منی؟!» یا اینکه برود بهشان بگوید: « لعنتی! هیچ می دانی با دیدن تو چقدر دلتنگ مخاطب خاصم شدم؟!» یا اینکه بهش بگوید: « با دیدنت چطور قلبم ریخت و‌چقدر شادیم به هدر رفت؟!» یا نه اصلا برود و یکی بزند تو صورت آن شبیه و‌ ازش بپرسد : به چه حقی نقش سراب را بازی کرده است؟!

ولی  ترس از درد سر تازه بهش اجازه رفتن و گفتن همچین چیزهایی را ندهد!

داشتم میگفتم:

گاهی ادم دلش یک نفر خاص را میخواهد که در همان خواستن هاش، هر کاری می کند تا توجه همان یک نفر را جلب کند. برنامه هاش را طبق برنامه هاش هماهنگ می کند ولی از بد حادثه ان یک نفر هرگز متوجه نمی شود! 

حتی دنیای کوچکش انقدر بزرگ می شود که دیگرنمی شود طبق قرار قبلی هم دیدش. 

اصلا بگذار بگویم: یک نفر دقیقا از همان وقتی خاص می شود که گاه و بیگاه سر راه آدم سبز می شود، برات حرف می زند و می خندد!

یا اینکه اصلا نه! یک نفر از همان جایی خاص میشود که رنگ مورد علاقه ات را دوست دارد! و بعد نمیدانم چطور میشود که تو رنگ‌مورد علاقه او را دوست داری!

یا اینکه نه، یک نفر دقیقا از همانجایی خاص میشود که تیم فوتبال مورد علاقه ات تیم او هم هست !

یا نه! نه! نه! یک نفر از جایی خاص میشود که بیهوده با تو مهربان میشود! یعنی نه ک مهربان شود نه! چون او اخلاقش با همه همینجوریست ولی شاید بهتر است بگویم یک نفر وقتی برای ادم خاص میشود که دیگر مثل سابق مهربان نیست!

اصلا همه اینها هم نه، یک نفر ، یک روز ، یک جا برای آدم خاص میشود. 

یک روز و یک جایی که دقیقا مشخص نیست که کدام روز یاکدام مکان بوده اند!

فقط یک روز و یک جا و یک مدت بعد  ادم متوجه می شودکه یک  عمر همیشگی، همه جا توجه همان یک نفر آدم خاص کاملا معمولی را میخواهد! یک نفر خاص که بعد از انکه متوجه خاص بودنش میشود هرگز بهت توجه نمی کند!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

زندان

همیشه این خیابان خیس و نم ناک است

و من خسته ام! خسته از نوشتن خسته از تفکر کردن خسته از این فیلم نویسنده بودن!


پنجره ای همیشه در خیالم هست که هیچوقت توی اتاقم نیست ، یعنی این معمار انگاری به عقلش نرسیده که باید برای اتاقها پنجره بگذارد؟ یعنی به ذهنش نرسیده که اتاق بدون پنجره هیچ تفاوتی با انفرادی که باز کردن درش فقط به عهده خودمان است ندارد؟ یعنی نفهمیده ممکن است ساکن اتاق یک دختر شاعر پیشه باشد؟ یعنی ؟؟! شعورش در این حد بوده؟! یعنی چگونه میشود کسی نفهمد این مطالب ساده را؟ یعنی نمی شود هیچ مهندس معماری ای شاعر یا هنرمند باشد؟! نمی شود کمی ساکنانش را درک کند؟! 

پشت پنجره من مطمنم خیابان همیشه خیس و نم ناک است...! گاهی هم برف می بارد!

لعنت به این معمار مرا زندانی کرده است....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
آنا ....

مرگ از درد دوری بهتر است

مرگ بعضی وقت ها از درد دوری بهتر است

بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است


توی قران خوانده ام، یعقوب یادم دادم است

دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است


نامه هایم چشم هایت را اذیت می کند

درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است


چای دم کن خسته ام از تلخی نسکافه ها

چای با عطر هل و گل های قوری بهتر است


من سرم بر شانه ات یا تو سرت بر شانه ام؟

فکر کن خانم! اگر باشم چه جوری بهتر است؟



 حامد عسگری 

کتاب: سرمه ای


پی نوشت: دلتنگی جنسیت نمی شناسد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

برگرد....



برگرد

دارد شهر را سیل میبرد!

از لحظه رفتنت باران است....



# یاس آبی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
آنا ....

هزاران هزاران سال دیگر

و هزاران هزار سال است که از خلقت بشر می گذرد و من مطمنم که هزاران هزار سال دیگر نیز از خلقت بشر خواهد گذشت! شاید در هزاران سال اینده نیز خانه ها و شهرهای کنونی ما مخروبه هایی مدفون در زیر تل های خاک یا دریا باشند که اتفاقی در حفاری چند نفر کنجکاو برای پیدا کردن معادن حاوی عنصر ها ی کشف نشده پیدا شود و از « ما» هیچی حتی ردی نماند و شاید هم  چندین نفر از همان ایندگان بیایند و کشف کنند که در زمان گذشته شان یعنی زمان «ما» چه میگذشته است!

و‌شاید کشف کنند که در زمان گذشته شان، موجوداتی که می زیسته اند پیشانی شان بلندتر یا کوچکتر از ما باشد یا اینکه نه چشم و‌گوش هایشان بزرگتر یا کوچکتر باشد و ما را زشت تر از خودشان بدانند،

هزاران هزار سال دیگر ما وجود نخواهیم داشت اما اینکه به کجای هستی رفته ایم یا زندگی در کدام سیاره دیگر امکان پذیر خواهد شد را نمی دانم 

اما خوب می دانم که زندگی کنونی ما تا ابد جاودانه نیست. خوب میدانم این زندگی کوتاه مدت است و هزاران هزار سال دیگر هیچ ردی از ما بر جا نمانده است! اگر هم بماند جز اسکلتی ناشناس که احتمالا در ازمایشگاه ها مورد پژوهش است چیزی نمی ماند !

و خوب میدونم در همین مدت اندک که می زیم باید لحظه لحظه زندگیم را باید نفس کشید و انگونه که شایسته است باید زیست.

و‌شایسته یعنی من از لحظه لحظه زندگیم لذت ببرم. یعنی من تمام لحظاتم را بدون ترس از قضاوت دیگران لذت ببرم. یعنی من در این مدت اندک که زندگی میکنم لحظاتم را انگونه که لذت می برم بگذرانم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
آنا ....