اندیشه مند

کتاب ، آگاهی ، اندیشه

۲۶ مطلب با موضوع «ادبی» ثبت شده است

خیلی مراقب گُل باش

خیلی مراقب گُل باش

جانم ،زندگی برگ گلی است که اگر از آن نگهداری نکنی زود پژمرده میشود می خشکد خورد میشود و باد آن را میبرد به جایی که نمیدانی. زندگی را باید نوازش کنی پای سکوتش بنشینی و آن را با نفس عمیق بو کنی ساعتها به رنگش خیره شوی که حالت خوب شود.  هرروز به آب نیاز دارد که  ظرف را با آب پر کنی و وقتش که شد پایش بریزی که حالش خوب شود. به جایی نیاز دارد که نور گیر باشد و تاریک نباشد تا برایت قد بکشد و شاخ و برگی برای خودش درست کند.  

اگر روزی دیدی که یکی از برگهایش زرد شده کافی است کنارش بنشینی ، تو برایش درد دل کن کمی شوخی کن و به قول شاعر بگو"هی فلانی زندگی شاید همین باشد". برگ زردش شاید خوب نشود ولی حالش خوب میشود ،قول میدهم.البته دروغ چرا ،سم هم برایش خوب است. سریع کارت را راه می اندازد و گل حالش خوب میشود اما خودمانیم این چه خوب شدنی است که با سم است؟ اصلا به جان آدم نمی نشنید. 

جانم، این گل هر چند وقت یکبار ،بسته به نوعش، باید خاکش عوض شود تا جان دوباره بگیرد اگر هم چند روزی برگهایش پژمرده شد اصلا نگران نباش ،زود عادت میکند و خوب خوب میشود. اگر هم توانستی برایش موسیقی شجریان ،ناظری ،از یاحقی یا بدیعی پخش کنی که چه بهتر . خیلی باید مراقب باشی زمستان که شد در خواب زمستانی اش  یخ نکند ،مثل آدمی که در خواب از سرما به خود میلولد ولی متوجه سرما نیست، او هم چنین است.

جانم، وقتی دیدی زیاد رشد کرده شاخ و برگ اضافی اش را بگیر ،هرس کن، بدترین آفت رشد همین شاخه های اضافی هستند. اگر این کار را نکنی یک چیز ناموزونی میشود که هر کدام از شاخ و برگ ها ساز خودش را میزند.

خلاصه آخرش را زودتر بگویم ، یک زمانی میبینی که هوا و زمین و زمان حالشان خوب است و گل تو شکوفه میدهد و به بار مینشیند. مثل زن زائو باید مراقبش باشی  تا غنچه ها گل شوند آن وقت است که فقط باید  بنشینی و نگاهش کنی که هر لحظه دیدنش  صد سال می ارزد.

 

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پیمان د
انشا: دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟

انشا: دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟

من خیلی دوست دارم بیکار باشم و همه اش در خانه باشم تا پدر و مادرم را ببینم و خیلی خوشحال شوم و خدارا شکر کنم بخاطر اینکه من بچه ی آنها شدم . البته بعدش دوست دارم درس بخوانم و خلبان شوم و با پولش پدر و مادرم را به مسافرت خارج بفرستم و برای خودشان سوغاتی بخرند و فقط یک بولیز برای من بیاورند . اینکه من کوچولو هستم خیلی بد است و شاید نگذارند خلبانی کنم پس شاید بروم دکتر بشوم تا با پولش برایشان خانه بخرم تا پدرم مجبور نباشد وقتی که پیر شد برای کرایه خانه,کار کند و برای خودش استراحت کند و من پاهایش  را ماساژ بدهم . مادرم هم برای خودش برود بازار و هرچه دوست داشت بخرد. یک روز که به پسر همسایه مان گفتم میخواهم دکتر بشوم بهم گفت قیافه ات بیشتر شبیه مریضهاست تا دکتر ها. راست میگوید و من باید به فکر کار دیگری باشم . اگر بخواهم دکتر یا خلبان شوم خیلی باید صبر کنم و بزرگ شوم آنوقت خیلی دیر است و پدر و مادرم الان به مسافرت و پول و راحتی نیاز دارند. همکلاسی ام  دکتر و خلبان بشود بهتر است چون پدرش الان به پول نیاز ندارد. پس میروم یک ترازو میخرم و مردم را وزن میکنم برایشان واکس هم میزنم تا بیشتر بهم پول بدهند . پولهایم را جمع میکنم و همه اش را به مادرم میدهم تا برود بازار  برای خودش و پدرم کفش نو بخرد و آنها خوشحال شوند .و دیگر میخ پاشنه کفش مادرم پاهایش را زخم نکند و پدرم  وقتی در زمستان کار میکند آب داخل کفشهایش نرود و سردش نشود.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پیمان د
رباعی

رباعی

گله ای نیست ز تیغ تبرم

دست خود بود که بشکست کمرم                               

 

دل من بود که شد عاشق آن نرگس مست

او که مست است چه دارد خبر از چشم ترم


شعر: پیمان

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پیمان د
تو بهترین معشوق جهانی

تو بهترین معشوق جهانی

 دلم میخواهد مانند نقاشانی که معشوقه شان را کشیدند و در حراج آثارشان به قیمت بالا فروختند من هم معشوقه ام را بکشم. چشمهایش را مانند نقاشی کلاس اولی ها بکشم دستهایش را دو تا خط باریک و انگشتهایش را کشیده و شاید دراز و زشت بکشم ,اصلا دلم میخواهد موهایش وز وزی باشد دامن کوتاه چین دار میپوشد اما نمیدانم چرا شبیه ذوزنقه میشود،  چشمهایش را میخواهم شبیه آهو بکشم اما شبیه گاو میشوند, قد رعنایی دارد آنقدر که کمی مانده سرش به سقف خانه کنارش برسد. کفش هایش را پاشنه بلند میکشم ولی چون نمیتوانم آنها را از روبرو بکشم باید شبیه چارلی چاپلین بایستد. نقاشیم برای کسی که تو را نمیشناسد دیدنی نیست میدانم که بالابلند هستی و چشمانت با آن رنگ عسلی به غروب خورشید طعنه میزند. با آن دامن  که شبیه گلدان کشیدمش توهم شبیه کاکتوس وسط آن شده ای, تقصیر من است که تو را بد کشیدم . خب چه کنم ؟نقاشیم خوب نیست. کلاس کشیدن معشوقه های رنگ روغن هم نرفته ام. اما در این اثر فاخر آنقدر سادگی و خوبی و قشنگی داری که هرکس با دیدنش با آن صدای زیر دخترانه میگوید" آخی..طفلکی, چه قشنگ!"دقیقتر بگویم دوس دارم این شکلی باشی  ولی نیستی .راستش تو چند تا کاغذ هستی که با چسب بدبو بهم چسبیده ای و نه صدایی داری و نه چشمی ولی حرف میزنی بهتر از تمام معشوقه های جهان و نگاه میکنی بهتر از تمام چشم عسلی ها.  تو مانند دیگر معشوقه ها نیستی که  در کنار هم اول به خواب میروند بعد آرامش میگیرند . من و تو شبها باهم زیر نور لامپ صد وات اتاق باهم حرف میزنیم ,آرام میشویم و بعد میخوابیم. اگر کسی عاشق تو شود بی عقل است؟بقیه راه به راه عاشق میشوند برای چه؟ تا کسی باشد که درکشان کند ارامشان کند برایشان قصه بگوید, مهربان باشد .. مگر تو بهترین قصه های جهان را برایم نمیگویی؟مگر تو با سخاوت ترین معشوقه جهان نیستی که هرچه داری به من میبخشی؟ مگر عقلم پاره سنگ برداشته که عاشق کس دیگری شوم وقتی تو انقدرخوبی. معشوقه کسانی که من دیده ام گاهی وقت ها غر میزند  , نامهربانی میکند, ناز و غمزه های آنچنانی دارد, خرجش هم بعضی وقتها بالا میرود تازه شعر هم بلد نیست و همیشه هم عطر تنش یاس نیست بلکه پیاز داغ ناهار است. خیلی پیش می آید که حرفش را نمیفهمی و هرچه  هم قیافه ات را با یک سر تکان دادن و لبخند بی مزه شبیه  کسانی کنی که میفهند, فایده ندارد.  ولی تو فقط خوبی.نه بیشتر نه کمتر. با آن گلهای خشک لای برگ هایت همیشه خوشبویی. تو مرا میفهمی من تورا میفهمم . در هیچ موضوعی انقدر مطمئن نبوده ام که تا همیشه دوستت دارم کتاب جان!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پیمان د

خطر انقراض

اینکه چندمین باری بود که زمین به عادت کلیشه ایش باز داشت خورشید را دور میزد و دور خودش میچرخید را نمی دانم.

اینکه زمین در چه فاصله ای از « مهر» ایستاده بود و آیا از آن فاصله زیبا به نظر می رسید یا نه را نمی دانم.

 اینکه در آن وضعیت کدام منطقه شب بود و کدام منطقه روز را هم نمیدانم!

اینکه کجا باران بود و دو دوست آنجا قدم میزدند را نمیدانم!

حتی اینکه  کجا آفتابی بود و زنان گندم میکاشتند را نمی دانم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پیمان د

زنی در آتش

تفاوتی نمی کند کجای این دنیا

اما هرلحظه تارهای بلند در آتش می سوزند.

تارهای بلند بافته ای که میان هر موجشان

آرزو های مادرانه پنهان است.


تفاوتی نمیکند کجای این دنیا!

اماهر لحظه شب هایی در آتش می سوزند!

شب هایی که کلافه بودن مردها را به «بافتنی» وادار می کرده است.


تفاوتی نمی کند کجای این  دنیا

اما هر لحظه اشک دریاها در آتش می سوزند.

اشک هایی که در حسرت کودکان غرق شده 

از چشمه ساران فرو ریخته است


تفاوتی نمی کند کجای این دنیا

اماهر لحظه قلب زنی در آتش میسوزد

قلبی زنی که در قفس بوده است...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

یک گوشه بدون هیاهو

شاید در  عصر پر از هیاهوی اینترنت کمتر کسی خلوت را درک کند. کمتر کسی یک روز را یک گوشه خلوت بنشیند و هیچکاری بجز گوش سپردن به یک قطعه آهنگ سنتی از استاد شجریان، یا یک قطعه بیکلام ویولون استاد همایون خرم کند. شاید کمتر کسی باشد که تصمیم بگیرد  با خودش خلوت کند و بداند به راستی این تنهایی و خلوت خالی از فکر لذتبخش ترین لذت ها را دارد.

شاید هم البته اقتضای قرن ما سرعت و ماشین باشد. ماشین هایی که انچنان با سرعت از محل های عبور، که قرن بیست و یکمی ها اسماشان را گذاشته اند خیابان میگذرند که آدم مجبور میشود به قوانین فیزیک متوسل شود و هزاران هزار معادله سرعت و شتاب و زمان دار را به خاطر بیاورد و سپس سرعت و فاصله گام هایش را با همین معادلات دست ساز هماهنگ کند تا با این وسایل بشرالخلقه تصادف نکند.

شاید اقتضای قرن ماتخمین باشد. تخمین فاصله و محاسبه زمان رسیدن سر قرار.

تخمین زمان رسیدن دو شی یا دو انسان بهم. تخمین زمان رسیدن یک نامه یا بسته پستی از یک دوست در شهری دیگر.

تخمین زمان ترافیک در یک روز غیر تعطیل.

شاید اقتضای زمان ما زمان است و قرارداد مبنی بر آن تایم بودن. یعنی درست سر یک قرارداد مشخصی که ساعت و دقیقه ها و ثانیه شمار به مکان خاصی میرسند آدمها هم باید در یک مکان خاص قرار بگیرند.


و اما شاید اقتضای زمان ما شتاب باشد. شتاب برای رسیدن به پرواز شماره فلان و مبتلا شدن به درد دوری از کسی که دوستش داری.

شتاب برای گذراندن لحظاتی که فقط ما را نسبت به ثانیه قراردادی گذشته پیرتر میکنند. شتاب برای عبور از یک مقطع تحصیلی خاص.شتاب برای خارج شدن از شرایط موجود! شتاب برای فرار از تنهایی درون.


اما همینکه انسان یک گوشه ساکن نشست و از قوانین زمان،مکان، سرعت و شتاب چشم‌ پوشی کرد آنموقع تازه آدم به خلوت خودش میرسد. یک خلوت پر از لذت که میشود در آن به بی زمانی و بی مکانی رسید...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

مرگ پروانه

چراغ ها همه خاموشند

پنهانی عکس تو را تماشا میکنم

 پروانه ای

می آید

مثل من

 خیره می شود به صفحه مجازیت

دست میبرم صفحه را میبندم

 زیر دستانم جان میسپارد

اشک میریزم

برای پروانه ای که عاشق تو ی مجازی شده بود


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

دستگاه همایون

در ِ گوشم 

به لطف هندز فری

نی میزند 

استاد حسن کسایی 

در دستگاه ماهور...

با گوش جان می شنوم 

ولی دلم می گوید

استاد جان

هیچ دستگاهی همایون نیست...!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

مادرم نیمه شب از خواب پرید

نیمه شب است فقط منو مادرم خانه ایم. مادرم یک ساعتی هست که خوابیده ومن هنوز بیدارم. با صدای ناله های گریه مانند مادرم به اتاقش میروم دارد کابوس میبیند. ازینکه تو خواب دارد حرف میزند و ناراحت است بی اختیار گریم می گیرد و اشک به چشمام می آید. سعی می کنم بغضم را پنهان کنم و صدا میزنم، مامان مامان؟ پاشو خواب دیدی. بیدارش می کنم مرا میبیند معذرت خواهی میکند که سبب شده بیدارم کند بهش اطمینان می دهم که نه بیدار بودم. چند دقیقه ای را پیش مامانم هستم و بعدش می روم تو اتاقم لای کتابهام و باز شروع می کنم به انجام کار خودم. همش فکرم پیش مادرم است.   می بینم سالهاست که در خانه کار می کند و هیچوقت زحمت هاش به چشم نمی آیند. همیشه برای خرید خانه به پدرم وابسته است. بسیاری مواقع بهش میگم مامان بریم برای خودت خرید ولی نمی پذیرد ومی گوید شما و پیشرفتتان مهمتر هستید. اگر غیر ازین میگفت تعجب می کردم چون مادرم آموخته است فداکار باشد ولی به راستی نمی دانم چندبار، خریدن چندین کتاب برای مادرم آرزو شده است. نمی دانم چندین بار شب ها مثل امشب خواب دیده مسیر مدرسه را می پیماید و با استرس لحظات مدرسه اش از خواب پریده است.

نمی دانم چند بار بوده که دلش خواسته یک تابلوی فرش باف بخرد و نتوانسته. نمی دانم چندین بار دلش میخواسته یک تابلوی نقاشی را به دیوار اتاقشان آویزان کند ولی نتوانسته آن را حتی با پدرم در میان بگذارد.

دقیقا نمی دانم چرا مادرم هیچگاه حتی این آرزوهایش را به زبان نیاورده است ولی از نگاه های طولانی عاشقش به کتاب ها و تابلوهای نقاشی خوب می فهمم روزگاری مادرم عاشق هنر بوده است. از غرق موسیقی شدن هاش خوب میفهمم مادرم عاشق موسیقی بوده و هست. اما اینکه چرا هرگز این ها را به زبان نمی آورده است و چرا هیچوقت این آرزوهایش چیزی نگفته است را واقعا نمی دانم. اما خوب میدانم مادر من همیشه یک « دختر خوب» و یک « همسرمهربان» و یک « مادر فداکار » بوده است و همیشه هم میان این همه صفت خوبش به من توصیه کرده است که شاد لباس بپوشم، لباس های رنگارنگ تنم کنم، ناخن هایم را لاک بزنم و ورزش کنم و البته البته کار کنم و دستم تو جیب خودم باشد و با خیال آسوده خوشی کنم!

با خودم فکر میکنم راستی این همه تاکید مادر من برای کار کردنم چیست؟! این همه تاکید مادرم به جوانی وخوشی کردن دخترش چه می تواند باشد! ؟

به یاد می آورم همیشه تمامی کتاب هایی را که من تحصیل کرده ی دانشجو را با تمام مدرک دبیرستانیش خوانده است و با حوصله تمام نشسته برداشت هایش را برام گفته و من با بی حوصلگی تمام وانمود کرده ام دارم گوش میدهد و لا بلای همین بی حوصلگی هایم عمیقا دریافتم که سواد و درک مدرکم از بسیاری از اساتید مدرک دار دانشگاهیم بیشتر است. اما مادر من نه تشویق می شود و نه حتی دیده می شود و نه حتی می تواند به تن آرزوهایش جامه عمل بپوشاند چرا که مادر من پشت نقاب همیشه خوب بودن در خانه پنهان است و تمام مسافرتهاش به رفتن تا سر خیابان و بازگشت با پلاستیک های خریدمنتهی میشود.

به یاد می آورم تمام خریدهای شخصیش با دغدغه و دلنگرانی و عذاب وجدان من و دیگر بچه هاست.

به یاد می آورم تمام تفریح هاش لذت بردن خانواده اش است!

و ناگهان به یادمیاورم شاید مادرم دلش میخواسته یک پزشک یا وکیل خوب باشد و شاید برای همین مادرم نیمه شب ها با خیال مدرسه و اضطراب جا ماندن از امتحان از خواب می پرد!!!




یاس آبی

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آنا ....

مرگ از درد دوری بهتر است

مرگ بعضی وقت ها از درد دوری بهتر است

بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است


توی قران خوانده ام، یعقوب یادم دادم است

دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است


نامه هایم چشم هایت را اذیت می کند

درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است


چای دم کن خسته ام از تلخی نسکافه ها

چای با عطر هل و گل های قوری بهتر است


من سرم بر شانه ات یا تو سرت بر شانه ام؟

فکر کن خانم! اگر باشم چه جوری بهتر است؟



 حامد عسگری 

کتاب: سرمه ای


پی نوشت: دلتنگی جنسیت نمی شناسد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

برگرد....



برگرد

دارد شهر را سیل میبرد!

از لحظه رفتنت باران است....



# یاس آبی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱
آنا ....

هزاران هزاران سال دیگر

و هزاران هزار سال است که از خلقت بشر می گذرد و من مطمنم که هزاران هزار سال دیگر نیز از خلقت بشر خواهد گذشت! شاید در هزاران سال اینده نیز خانه ها و شهرهای کنونی ما مخروبه هایی مدفون در زیر تل های خاک یا دریا باشند که اتفاقی در حفاری چند نفر کنجکاو برای پیدا کردن معادن حاوی عنصر ها ی کشف نشده پیدا شود و از « ما» هیچی حتی ردی نماند و شاید هم  چندین نفر از همان ایندگان بیایند و کشف کنند که در زمان گذشته شان یعنی زمان «ما» چه میگذشته است!

و‌شاید کشف کنند که در زمان گذشته شان، موجوداتی که می زیسته اند پیشانی شان بلندتر یا کوچکتر از ما باشد یا اینکه نه چشم و‌گوش هایشان بزرگتر یا کوچکتر باشد و ما را زشت تر از خودشان بدانند،

هزاران هزار سال دیگر ما وجود نخواهیم داشت اما اینکه به کجای هستی رفته ایم یا زندگی در کدام سیاره دیگر امکان پذیر خواهد شد را نمی دانم 

اما خوب می دانم که زندگی کنونی ما تا ابد جاودانه نیست. خوب میدانم این زندگی کوتاه مدت است و هزاران هزار سال دیگر هیچ ردی از ما بر جا نمانده است! اگر هم بماند جز اسکلتی ناشناس که احتمالا در ازمایشگاه ها مورد پژوهش است چیزی نمی ماند !

و خوب میدونم در همین مدت اندک که می زیم باید لحظه لحظه زندگیم را باید نفس کشید و انگونه که شایسته است باید زیست.

و‌شایسته یعنی من از لحظه لحظه زندگیم لذت ببرم. یعنی من تمام لحظاتم را بدون ترس از قضاوت دیگران لذت ببرم. یعنی من در این مدت اندک که زندگی میکنم لحظاتم را انگونه که لذت می برم بگذرانم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
آنا ....

وقتی که باران می بارید...

ساعت هفت و پانزده دقیقه صبح بود.

پشت شیشه های رفلکس خانه شدید باران می بارید و من در حالیکه فاصله یک متری اتاقم تا حال پذیرایی را مدام در رفت و آمد بودم از مادرم درباره ترکیب لباس های انروزم سوال می پرسیدم.

راستش آنروز هیچ روز خاصی نبود، نه کسی منتظرم بود و نه من منتظرم کسی بودم. یک روز کاملا معمولی که حتی قرار کاری هم با کسی نداشتم بلکه فقط قرار بود ، سرکلاس دانشگاه حاضر شوم برای اینکه استاد حضوریم را بزند! اما عجیب دلم میخواست لباس هایم با هم همخوانی داشته باشند و زیباتر از همیشه به نظر برسم...

بالاخره پس از چند دقیقه از لباس هایم راضی شدم و از آینه دل کندم؛ ساعت هفت و سی دقیقه شده بود و باران شدیدتر...


بین نقشِ اشرافی یا عاشق بودن در تردید بودم که مادرم چترم را دستم داد و به نوعی بهم یاداوری کرد که من متعلق به یک خانواده ثروتمندم که ابدا هیچ اعتقادی به عشق و زیر باران خیس شدن ، ندارد؛ بلکه مسیر تمامی حساب کتابهاش از قاعده منطق و حساب دو دوتا چهارتا میگذرد...

خشکتر و بی احساستر از همیشه زیر باران رفتم ولی همینکه پایم را در کوچه گذاشتم در کنار سیلی که از آسمان می بارید عطر یاس تمام کوچه را آنچنان فرا گرفته بود که احساس میکردم جای یک نفر زیر چترم خالیست...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آنا ....

من یک دختر عاشق حسودم!

اصلا میدونی چیه؟

از بچگی حسود بودم! جوریک مامانم میگه وقتی فقط دو سال و نیم از زندگیم میگذشته وقتی داداشم دنیا میاد من بعد از یک‌ روز از تولدش میرم میشینم گوشه خونه و قهر میکنم!

وقتی ازم میپرسن چته؟!

میگم که:  دیگه کسی منو دوست نداره!

حالا ی دختر دو نیم ساله چطور دوست داشتن رو‌فهمیده رو نمیدونم ولی فقط می دونم بعد از گذشت بیست سال هنوزم حسودم! 

حالا دلم میخواد فقط « تو » بیا ی و ازم بپرسی چرا این همه تنهایی

 و منم بگم چون :  دلم نمیخواد کسی غیر از منو دوست داشته باشی!



# گفتم درجریان باشی

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آنا ....

مرد ها عاشق نشوید...

مردها عاشق نمی شوند

اما وای به روزیکه دل مردی 

میان چشم های زنی جا بماند...!

دنیا را سیل می برد

انقدر محبت می بارند....



# خودم - نوشت


پی نوشت : دنیای مردا دنیای سیاه و سفیده!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آنا ....

قبل از مرگ نوشته

راستی تمام چیزهایی که می نویسم پس از مرگم بجا خواهند ماند و پس از مرگم سالها بعد کسی یا کسانی خواهند امد و دست نوشته هایم را خواهم خواند و ساعتها ساعت جلسه خواهند گذاشت و به دنبال تو خواهند گشت!

کسانی پیدا خواهند شد که مرا یک رویا پرداز بخوانند و کسانی دیگر نیز پیدا خواهند شد که بگویند او واقعا یک عاشق بوده است! 

یک عاشق که انقدر جسارت نداشته که بتواند خودش را به نمایش بگذارد و همیشه خودش را لای کتابها پنهان می کرده است

و عده ای یگر نیز برخواهند خواست و خواهند گفت او صرفایک دختر بوده که نقش عاشق ها را بازی میکرده است تا بتواند مخاطب جذب کند و یا خودش را یک دختر آپدیت نشان دهد...

بعد

توی همان جلسه ها درباره روزهای شادی یا ناراحتیم قضاوت خواهند کرد و من مطمنم انجا دخترکی پیدا خواهدشد شبیه به خودم که بدون انکه از من بت بسازد مرا با تمام اشتباهاتم خواهد پذیرفت و دوستم خواهم داشت و خواهد دانست که من هرگز تصورات هیچکسی نبوده ام...

دخترکی که انجا چند سال از خودش بزرگتر است...! دخترکی درک خواهد کرد اینک ادم دلش میخواهد مثل خودش زندگی کند، یعنی چه!


ومن هم سالها قبل از مرگم حال دخترکی که سالها بعد مرا خواهد خواند وخواهد فهمید را درک میکنم...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

وبلاگ نوشت

برای من که یه دفتر خاطره شده که هر از چندی یک نفر میخونش!

یک نفری که خوندنش برام ارزشمنده...

یک نفری که هر از چندی شرح حالمو براش مینویسم و اون درکم میکنه..

یک نفر منظم به تاخیر حساس و اهل عمل!

یه نفری که هیچوقت به تاخیرام عادت نمی کنه و از ته دلش عصبانی میشه.

یک نفر اهل عمل که همیشه به تلاشای کوچولو ولی مستمر تاکید داره و اصرار داره ک کارهارو هرچند کوچیک ولی مستمر پیگیری کنیم.

تاکید داره ک بر امر فرهنگ و درونی سازی اون درون رفتار ادمها...

ولی بگذریم!

همیشه تو وبلاگ می نویسم و همیشه نوشته هام ی خواننده همیشگی داره

یه خواننده همیشگی :


تنها بازدیدکننده وبلاگمون ، ک حالا بهتر از قبل میشناسمت، منم شاید به اندازه تو دغدغه دارم ولی تفاوتمون در عملگرایی هستش.

شاید تو بیشتر از من به عمل رسیدی ولی من هنوز دارم جهان بینی ها رو مطالعه میکنم.

هنوز مثل تو به همیشه حال خوب نرسیدم. 

اما تلاش می کنم، مثل تو، خودم باشم. مثل خودم، برای رسیدن به آرزوهام تلاش تلاش کنم. 


 اعتراف میکنم، تو این دفتر خاطره نوشتن برام ارزشمنده، ولی وقتی برام ارزشمندتره که مطمنم تو نوشتمو می خونی و حالمو درک میکنی..


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

شازده کوچولو

شازده کوچولو را سر کلاس ای سی یو خریدم و  دانلود کردم

دو روز‌ تمام توی شلوغی و اوج کار، همش دلم میخواست یک جای دنج پیدا کنم برای خواندن و نشستن و قدم زدن توی سیاره ها و اخر سر هم با شازده کوچولو از زمین به پایان برسم....


و‌ امشب شازده کوچولو را توی خلوت خواندم


خدا را شکر ، کسی ندید من در خلوتم با و برای شازده کوچولو خندیدم و گریه کردم...


پی نوشت:« .... مرا از نگرانی بیرون بیاورید و بی درنگ به من بنویسید که او برگشته است»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

لذت یک روز تعطیل

دیروز با دوستانم رفته بودم ٱبشار بیشه. به آبشار که رسیده بودم یکی عکس میگرفت، یکی سیگار میکشید، ان یکی قلیون دود میکرد، دیگری مشروب می نوشید و عده ای دیگر چیزی میخوردند!


انجا من روی سنگی کنار اب نشسته بودم و داشتم ابشار را تماشا میکردم و در خیالم در سیلان کنار ابشار غرق بودم و دوست داشتم انچه را که به خاطر میسپارم فقط صدای آبشار باشد.

بالاخره بعد از چند دقیقه موفق شدم تنهاصدای ابشار را به گوشم ارسال کنم!


حس عجیبی بود، لحظه به لحظه داشتم ارامتر میشدم... آنقدر آرام که داشتم خسته می شدم انگاری که روحم غرق لذت شده باشد و جسمم توان ادامه را نداشته باشد...

ارام بودم و ساکت... شبیه حال کسی که به اوج لذت رسیده باشد من در میان صدای ابشار و یک رود سیال گم بودم...

انقدر گم ک در میان انسانها تنها بودم و اعتراف میکنم دیگر عکس گرفتنها، خوراکی خوردن ها، خندیدن هام همه و همه نقش بودن برای ادم اجتماعی و دختر شادی ب نظر رسیدن!

دیروز آرامشم عمیق و درونی بود... شاد بودم و آرام! انقدر که میتوانستم هر لحظه عشق در نگاهم باشد.


من دیروز، در بیشه غرق شده بودم...


# تو ماشین با اکیپ دخترونمون لذت بردم!

# تشکر از راهنمای تور و امنیت و آرامش‌...

# تشکر از دوستان اهل کتابم که حتی در کنار هم بودنشونم لذت بخشه.

# درطبیعت، سیگار، قلیون، دود ممنوع.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....