پیمان نامه

مجموعه چرندیات بی نتیجه من

۸ مطلب با موضوع «داستانک» ثبت شده است

هفت دقیقه پیش

 ده و چهل و پنج دقیقه صبح بود. با عجله رفتم عابر بانک که برای کرایه روزم پول بردارم. کنار عابربانک یه  مبتلا به اعتیاد نشسته بود. پاهاش انقدر سیاه و خشک بود که با خودم فکر کردم حتما ی ماکته که سازمانهایی که کارشون مرتبط با اعتیاده گذاشتن واسه اینک مردم ببینن عبرت بگیرن یا یه همچین چیزی. ولی با دیدن دستاش متوجه شدم که یه آدم نیمه مرده اس. با خودم فک کردم شاید مثلا یک سال دوسه سال پیش زندگی بهتری داشته! اینقد ناراحتش شدم که فقط تونستم برای نریختن اشکام ، به پاهای خشک و سیاه نیمه جونش یه لبخند کج و کوله بزنم و ازش رد شم برم سراغ کارم.


دقیقا راس ساعت ۱۱ رسیدم محل جلسه. از دور دیدمش داشت سیگار میکشید. حس کردم متوجه ام شده براش دست تکون دادم بعد وسایلمو جمع کردم رفتم پیشش. پیش بقیه سیگار نمی کشید اما پیش من راحت بود. معمولا از بوی سیگارش می تونستم بفهمم که الان داره چی می کشه و چه حالی داره! سلام کردم و حالشو پرسیدم. به سردی گفت: ممنون بد نیستم، خودت چطوری؟! 

گفتم : « خوبم ممنون. یه خورده گلوم درد میکنه.» تایید کرد که درد بدیه منم یه ماه پیش اینجوری شدم.

سیگارشو تموم کرد و زیرپاش لهش کرد. آدامس در آورد و بدون تعارف خودش یه دونه برداشت و باز بقیشه گذاشت توی جیبش. مشغول گفت و گوی روزمره شدیم، بیشتر من بودم که حرف میزدم و اکثر مواقع  ساکت بود. موضوع تازه ای نبود، اخیرا خیلی ساکت شده بود. جلسمون که تموم شد برام تاکسی گرفت تا برم دانشگاه. توی مسیر همش داشتم فکر میکردم: باید دستاشو میگرفتم و بهش میگفتم اگه ی چیزی ازت بخوام قول میدی بهم نه نگی؟! بعد تو ذهن خودم هلاجی کردم که نه این اصلا خوب نیست! ممکنه فکر کنه سیگار کشیدنش به منه غریبه مربوط نیست. یا اینکه فکر کنه قصد کنترلشو دارم یا هر چیز مسخره دیگه اینجوری ای!

بعد طرح دیگه ای به ذهنم رسید. مثلا اینکه یه جلسه راجب سیگار کشیدن و نکشیدن باهم صحبت کنیم، یا اینکه راجب آدم نیمه مرده ای که که یک ربع پیش دیدم باهاش حرف میزدم. خلاصه انواع روش هارو داشتم هلاجی میکردم،که بالاخره بهش بگم یا نه؟! بعد از هفت دقیقه از تاکسی پیاده شدم. میخواستم از اتوبان رد بشم. فقط چند هزارم ثانیه اگه راننده مزدا ۳ دیرتر لاینشو عوض کرده بود بی شک مرگم حتمی بود!


بیخیال ناسزای راننده ها و سوال ِ کلیشه ای ِ« حواست کجاست؟»  از خیابون رد شدم، فقط به این فکر میکردم اگه می مردم ، چقدر حرف برای نگفتن داشتم...حرفهایی که مطمنم دلم میخواست هفت دقیقه پیش بزنم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

مادرم نیمه شب از خواب پرید

نیمه شب است فقط منو مادرم خانه ایم. مادرم یک ساعتی هست که خوابیده ومن هنوز بیدارم. با صدای ناله های گریه مانند مادرم به اتاقش میروم دارد کابوس میبیند. ازینکه تو خواب دارد حرف میزند و ناراحت است بی اختیار گریم می گیرد و اشک به چشمام می آید. سعی می کنم بغضم را پنهان کنم و صدا میزنم، مامان مامان؟ پاشو خواب دیدی. بیدارش می کنم مرا میبیند معذرت خواهی میکند که سبب شده بیدارم کند بهش اطمینان می دهم که نه بیدار بودم. چند دقیقه ای را پیش مامانم هستم و بعدش می روم تو اتاقم لای کتابهام و باز شروع می کنم به انجام کار خودم. همش فکرم پیش مادرم است.   می بینم سالهاست که در خانه کار می کند و هیچوقت زحمت هاش به چشم نمی آیند. همیشه برای خرید خانه به پدرم وابسته است. بسیاری مواقع بهش میگم مامان بریم برای خودت خرید ولی نمی پذیرد ومی گوید شما و پیشرفتتان مهمتر هستید. اگر غیر ازین میگفت تعجب می کردم چون مادرم آموخته است فداکار باشد ولی به راستی نمی دانم چندبار، خریدن چندین کتاب برای مادرم آرزو شده است. نمی دانم چندین بار شب ها مثل امشب خواب دیده مسیر مدرسه را می پیماید و با استرس لحظات مدرسه اش از خواب پریده است.

نمی دانم چند بار بوده که دلش خواسته یک تابلوی فرش باف بخرد و نتوانسته. نمی دانم چندین بار دلش میخواسته یک تابلوی نقاشی را به دیوار اتاقشان آویزان کند ولی نتوانسته آن را حتی با پدرم در میان بگذارد.

دقیقا نمی دانم چرا مادرم هیچگاه حتی این آرزوهایش را به زبان نیاورده است ولی از نگاه های طولانی عاشقش به کتاب ها و تابلوهای نقاشی خوب می فهمم روزگاری مادرم عاشق هنر بوده است. از غرق موسیقی شدن هاش خوب میفهمم مادرم عاشق موسیقی بوده و هست. اما اینکه چرا هرگز این ها را به زبان نمی آورده است و چرا هیچوقت این آرزوهایش چیزی نگفته است را واقعا نمی دانم. اما خوب میدانم مادر من همیشه یک « دختر خوب» و یک « همسرمهربان» و یک « مادر فداکار » بوده است و همیشه هم میان این همه صفت خوبش به من توصیه کرده است که شاد لباس بپوشم، لباس های رنگارنگ تنم کنم، ناخن هایم را لاک بزنم و ورزش کنم و البته البته کار کنم و دستم تو جیب خودم باشد و با خیال آسوده خوشی کنم!

با خودم فکر میکنم راستی این همه تاکید مادر من برای کار کردنم چیست؟! این همه تاکید مادرم به جوانی وخوشی کردن دخترش چه می تواند باشد! ؟

به یاد می آورم همیشه تمامی کتاب هایی را که من تحصیل کرده ی دانشجو را با تمام مدرک دبیرستانیش خوانده است و با حوصله تمام نشسته برداشت هایش را برام گفته و من با بی حوصلگی تمام وانمود کرده ام دارم گوش میدهد و لا بلای همین بی حوصلگی هایم عمیقا دریافتم که سواد و درک مدرکم از بسیاری از اساتید مدرک دار دانشگاهیم بیشتر است. اما مادر من نه تشویق می شود و نه حتی دیده می شود و نه حتی می تواند به تن آرزوهایش جامه عمل بپوشاند چرا که مادر من پشت نقاب همیشه خوب بودن در خانه پنهان است و تمام مسافرتهاش به رفتن تا سر خیابان و بازگشت با پلاستیک های خریدمنتهی میشود.

به یاد می آورم تمام خریدهای شخصیش با دغدغه و دلنگرانی و عذاب وجدان من و دیگر بچه هاست.

به یاد می آورم تمام تفریح هاش لذت بردن خانواده اش است!

و ناگهان به یادمیاورم شاید مادرم دلش میخواسته یک پزشک یا وکیل خوب باشد و شاید برای همین مادرم نیمه شب ها با خیال مدرسه و اضطراب جا ماندن از امتحان از خواب می پرد!!!




یاس آبی

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آنا ....

یک نفر خاص

گاهی ادم توجه فقط یک نفر خاص را میخواهد! دوست دارد همان یک نفر خاص با او بگوید ، و فقط با او بخندد! یا اینکه نه تو جمع او را مخاطب قرار دهد. دوست دارد با و بی علت همیشه تاییدش کند، دوست دارد براش فداکاری کند.

انوقتها ادم نه که اطرافش کسی را نداشته باشد، نه، ولی آدم دلش فقط همان یکنفر خاص را می خواهد یک نفر خاص که نه زیباتر از بقیه است و نه حتی خوش استایل تر...

یک نفر خاص که حتی « معمولی تر» از بقیه هم نیست. 

و گاهی آدم فقط یک نفر خاص را می خواهد چون فقط طنین خنده همان یک نفر تمام مسیر پیاده روی اش را همراهی می کند.

و همان یک نفر خاص است که تمامی خاطره هایش را پر می کند.

همان یک نفر خاص است که بی علت دنبال شبیه اش همه جا می گردد و حتی اتفاقی ادمهایی درست شبیه او سر راهش قرار میگیرند

آدمهایی شبیه به او که خودش نیستند! حتی انقدر شبیه که گاهی ادم هوس می کند برود بهشان بگوید: « هی ، تو! هیچ میدانی چقدر شبیه به « دلخواه» منی؟!» یا اینکه برود بهشان بگوید: « لعنتی! هیچ می دانی با دیدن تو چقدر دلتنگ مخاطب خاصم شدم؟!» یا اینکه بهش بگوید: « با دیدنت چطور قلبم ریخت و‌چقدر شادیم به هدر رفت؟!» یا نه اصلا برود و یکی بزند تو صورت آن شبیه و‌ ازش بپرسد : به چه حقی نقش سراب را بازی کرده است؟!

ولی  ترس از درد سر تازه بهش اجازه رفتن و گفتن همچین چیزهایی را ندهد!

داشتم میگفتم:

گاهی ادم دلش یک نفر خاص را میخواهد که در همان خواستن هاش، هر کاری می کند تا توجه همان یک نفر را جلب کند. برنامه هاش را طبق برنامه هاش هماهنگ می کند ولی از بد حادثه ان یک نفر هرگز متوجه نمی شود! 

حتی دنیای کوچکش انقدر بزرگ می شود که دیگرنمی شود طبق قرار قبلی هم دیدش. 

اصلا بگذار بگویم: یک نفر دقیقا از همان وقتی خاص می شود که گاه و بیگاه سر راه آدم سبز می شود، برات حرف می زند و می خندد!

یا اینکه اصلا نه! یک نفر از همان جایی خاص میشود که رنگ مورد علاقه ات را دوست دارد! و بعد نمیدانم چطور میشود که تو رنگ‌مورد علاقه او را دوست داری!

یا اینکه نه، یک نفر دقیقا از همانجایی خاص میشود که تیم فوتبال مورد علاقه ات تیم او هم هست !

یا نه! نه! نه! یک نفر از جایی خاص میشود که بیهوده با تو مهربان میشود! یعنی نه ک مهربان شود نه! چون او اخلاقش با همه همینجوریست ولی شاید بهتر است بگویم یک نفر وقتی برای ادم خاص میشود که دیگر مثل سابق مهربان نیست!

اصلا همه اینها هم نه، یک نفر ، یک روز ، یک جا برای آدم خاص میشود. 

یک روز و یک جایی که دقیقا مشخص نیست که کدام روز یاکدام مکان بوده اند!

فقط یک روز و یک جا و یک مدت بعد  ادم متوجه می شودکه یک  عمر همیشگی، همه جا توجه همان یک نفر آدم خاص کاملا معمولی را میخواهد! یک نفر خاص که بعد از انکه متوجه خاص بودنش میشود هرگز بهت توجه نمی کند!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

زندان

همیشه این خیابان خیس و نم ناک است

و من خسته ام! خسته از نوشتن خسته از تفکر کردن خسته از این فیلم نویسنده بودن!


پنجره ای همیشه در خیالم هست که هیچوقت توی اتاقم نیست ، یعنی این معمار انگاری به عقلش نرسیده که باید برای اتاقها پنجره بگذارد؟ یعنی به ذهنش نرسیده که اتاق بدون پنجره هیچ تفاوتی با انفرادی که باز کردن درش فقط به عهده خودمان است ندارد؟ یعنی نفهمیده ممکن است ساکن اتاق یک دختر شاعر پیشه باشد؟ یعنی ؟؟! شعورش در این حد بوده؟! یعنی چگونه میشود کسی نفهمد این مطالب ساده را؟ یعنی نمی شود هیچ مهندس معماری ای شاعر یا هنرمند باشد؟! نمی شود کمی ساکنانش را درک کند؟! 

پشت پنجره من مطمنم خیابان همیشه خیس و نم ناک است...! گاهی هم برف می بارد!

لعنت به این معمار مرا زندانی کرده است....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
آنا ....

وقتی که باران می بارید...

ساعت هفت و پانزده دقیقه صبح بود.

پشت شیشه های رفلکس خانه شدید باران می بارید و من در حالیکه فاصله یک متری اتاقم تا حال پذیرایی را مدام در رفت و آمد بودم از مادرم درباره ترکیب لباس های انروزم سوال می پرسیدم.

راستش آنروز هیچ روز خاصی نبود، نه کسی منتظرم بود و نه من منتظرم کسی بودم. یک روز کاملا معمولی که حتی قرار کاری هم با کسی نداشتم بلکه فقط قرار بود ، سرکلاس دانشگاه حاضر شوم برای اینکه استاد حضوریم را بزند! اما عجیب دلم میخواست لباس هایم با هم همخوانی داشته باشند و زیباتر از همیشه به نظر برسم...

بالاخره پس از چند دقیقه از لباس هایم راضی شدم و از آینه دل کندم؛ ساعت هفت و سی دقیقه شده بود و باران شدیدتر...


بین نقشِ اشرافی یا عاشق بودن در تردید بودم که مادرم چترم را دستم داد و به نوعی بهم یاداوری کرد که من متعلق به یک خانواده ثروتمندم که ابدا هیچ اعتقادی به عشق و زیر باران خیس شدن ، ندارد؛ بلکه مسیر تمامی حساب کتابهاش از قاعده منطق و حساب دو دوتا چهارتا میگذرد...

خشکتر و بی احساستر از همیشه زیر باران رفتم ولی همینکه پایم را در کوچه گذاشتم در کنار سیلی که از آسمان می بارید عطر یاس تمام کوچه را آنچنان فرا گرفته بود که احساس میکردم جای یک نفر زیر چترم خالیست...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آنا ....

کفشهایم را پوشیدم

از کودکی همیشه نامش به گوشم آشنا بوده است . آشناتر از هوایی که لمس میکنم و آفتابی که میبینم اما او را هیچگاه ندیدم خواستم پیدایش کنم پس در میان هیاهوی برگه های کتاب مدتها در پی اش بودم اما دریغ... گاهی نشانه ای از او میجستم وقتی که میرفتم آنقدر مرا نزدیک نمیکرد تا بدانم که کیست؟

شال گردن آبی و کلاه و ژاکت طوسی را پوشیدم جلوی آینه شانه ای به موهایم کشیدم و از ادکلن همیشگیم مقداری اسپری کردم. کفشهایم را پوشیدم و به دنبالش رفتم.

درخت عریان از برگ را میبینم که مانند شاهکار مجسمه ساز با پیچ و تاب هایش من را گرما میبخشد ،حرکت میبخشد حرکتی رو به بالا با عشقی تمام نشدنی .شاید خدا در این درخت زندگی میکند ،شاید..

نگاهم مرا به لبخند پیرمردی میکشاند که با شکوه خمیده اش هنوز در کنار پیرزنی کوچک اما بزرگ ایستاده .لبخندی که زیباتر از هر شاهکار پورتره ای است که میتوان نقاشی کرد .لبخندی از عمق وجود پس از پیمودن راهی سخت. شاید خدا در این لبخند زندگی میکند،شاید..

وقتی به دورتر نگاه میکنم کوه را میبینم که سال هاست به زیبایی و شکوه تمام نشدنی در آرامشی بهت انگیز زندگی میکند. کیست که بتواند اینگونه  پای خود بماند؟ شاید خدا آنجا زندگی میکند،شاید..

پدر بزرگ را میبینم وقتی که دست نوه کوچکش را گرفته .اثری ماندگار خلق میکند ،رویش جوانه بر درخت پیر.. احساس وصف ناشدنی از آرامش در نگاهش به نوه اش موج میزند ،به راستی زیبا و دلنشین است...شاید خدا در دستان هردوی آنها زندگی میکند ،شاید...

راننده ای را دیدم در خیابانهای نامحترم پر از دود و صدا با چهره ای که گویی اخم را بر پیشانی اش حکاکی کرده اند تا مبادا از بین برود.. وقتی خیره میشوم میبینم که یک عمر است به سان فرهاد در این راه پر آشوب میراند به عشق دختر کوچکش پسر بازیگوشش و همسر زیبایش و مادر پیرش ،عشق را باید از او آموخت. شاید خدا در این تاکسی کهنه که هر صبح روشن میشود زندگی میکند ،شاید..

مادری را دیدم خسته از زجر همسر ،از نگاهش کبودی های روحش فریاد میزدند..اما چنان زیبا کودکش را در آغوش میفشارد که هیچ هنرمندی نه قادر به بیان و نه توانا در تقلید اوست . مادر ،زیباترین نمایشنامه با همراهی بزرگترین ارکستر سمفونی تاریخ را  در همین یک صحنه خلق کرد. شاید خدا در آغوش مادر زندگی میکند،شاید...

شب شد ،ماه را میبینم مروارید گردنبند آسمان ،خال لب لیلی مشکین زلف، شب چراغ هستی، قاصدک من، آینه ی خورشید ، با من به زیبایی سخن میگوید و مرا به زیبایی به سخن می اورد . شاید خدا آنجا زندگی میکند ،شاید..

نزدیکتر از همیشه زیبایی را جستم

خدا را جستم ...

میروم تا بخوابم..

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پیمان د

غروب بارانی

باران می بارد

زیر چتر

 خیابان و غروب را برای بار چندم باهم قدم میزنیم...!

مرا به خانه میرساند

مادرم موهام را خشک میکند

مثل همیشه دعوام میکند: « چرا بدون چتر ، تنها رفتی بیرون؟»

با گلویی پر از بغض، از پنجره به مادرم نشانش می دهم‌که دارد با چتر مشکی بزرگش پشت به من قدم میزند و‌میگویم: «ببینش مامان! من تنها نبودم اونم با من بود، چترشم باهاش بود»

مادرم دلشکسته میگوید: باز قرص هاتو بدون مشورت روانپزشکت قطع کردی...!؟»

سکوت میکنم از پنجره رفتنش را دنبال میکنم....

نگاهش برمیگردد، برایم دست تکان می دهد، لبخند میزنم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....

تعقیب

فردا امتحان دارم؛ صدای ورق زدن کتاب  برادرم، توجهم را از صدای بم و ممتد یخچال بوژان قدیمی مان که سی سال پیش پدربزرگم برای تحویل سه تن گندم از دولت هدیه گرفته، جلب خطوط سیاهی که جلو چشمم رژه میروند می کند!


دوباره از اولین سطر شروع میکنم به خواندن! خط را با اشاره خودکار تا اخر سطر تعقیب میکنم! متوجه نگاهم میشود؛ بیخیال قدم زدن زیرباران میشود. تندتر قدم برمیدارد تا از کوچه سریعتر خارج شود! 

برادرم صفحه دیگری را آغازمیکند و من  به ابتدای سطر و امتحان فردا بر میگردم...!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
آنا ....