فردا امتحان دارم؛ صدای ورق زدن کتاب  برادرم، توجهم را از صدای بم و ممتد یخچال بوژان قدیمی مان که سی سال پیش پدربزرگم برای تحویل سه تن گندم از دولت هدیه گرفته، جلب خطوط سیاهی که جلو چشمم رژه میروند می کند!


دوباره از اولین سطر شروع میکنم به خواندن! خط را با اشاره خودکار تا اخر سطر تعقیب میکنم! متوجه نگاهم میشود؛ بیخیال قدم زدن زیرباران میشود. تندتر قدم برمیدارد تا از کوچه سریعتر خارج شود! 

برادرم صفحه دیگری را آغازمیکند و من  به ابتدای سطر و امتحان فردا بر میگردم...!