«قهوه ای ساده»


چشاش ،نه سیاه و گنگ و نامعلومه که به قول دوستان شاعرمون : «شب در انها خانه/ لانه داشته باشد» یا اینکه به قولی روزگارمو سیاه کرده باشه و نه آبی که آسمون و دریا و هرچی از خلقت به این رنگ افریده شده باشه، در اون جا بشه و توش غرق شم!

نه هم طوسی که شب ی رنگ ب نظر بیان و صبح رنگ دیگه و من ازین دورنگی به وجد بیام!

و  ن حتی سبز که براش داستان بنویسم و بعد مخاطبام بیان بم پیام بدن ک : «وای چه شعرای سیاسی قشنگی! کلک مخاطبت کیه؟!»

نه هم عسلین، ک بیام برای اینک به مخاطبام بگم که: « وای، تو نگاهش غرق میشم توی کندوی عسلو زندگیم شیرین میشه و غما و تلخیای زندگیم یادم میره! »

نه هم اینک چشاش ی رنگه عجیبه ک بعد برای قافیه بگم نگاهشم نجیبه 

نه اصلا ازین خبرها نیست! 


چشاش درست مثل چشای خودم به رنگ قهوه ایه! مثل ی قهوه خودمونی با طعم اشپزخونه ی درهم ریخته و شلوغ خونمون که گاهی نمک زندگیم توش گم میشه...!

یه قهوه ای با طعم تلخی های  ِ همه پستی بلندیای زندگیم!

ی جور قهوه ای خیلی ساده که حتی نمیشه با چشاش رمال و فالگیر دعوت کرد و فال گرفت و کلیشه ی عاشقانه بش داد که وای ته فنجون چشاش گل رز و قلب میشه دید! 


چشاش اینقدر سادس که فقط میشه نگاهشون کرد و معنی زندگیو در سادگی و «مهربونی» و گذرا بودن مداومش دید و بهش دل بست...!


چشاش به نوع خیلی  خودمونی و معمولی «قهوه ای سادس»...

قهوه ای ساده ای که با تمام معمولی بودنش برای همه، برای من خاصه!

قهوه ای ساده مهربون