شب گذشته بود که حال عجیبی داشتم..

حال عجیب آبستن یک احساس بو‌دن! 






و در من جریان دارد موج

جریان دارد باران

جریان دارد

پاییز

تابستان

بهار و زمستان



درمن جریان دارد ماه

در من جریان دارد راه شیری 


و من در هستی در جریانم

و هستی در من جریان دارد

و‌من ان شب روح سرگردانی بودم که کهکشان را قدم میزدم

رها بودم از جانم

یا پروانه ای بودم که پیله اش را میشکافت

یا قطره آبی که در اقیانوس به دنبال هویت میگشت

من گم بودم!

من بی مسیر بودم

و مسیر در من بود

من بی واژه بودم

و واژه در من بود

سکوت میان دو‌ گام از موسیقی بودم

من آنشب سرگردان بودم

و در موسیقی در جریان بودم

من سرگردان قدم میزدم

و پرچمی در باد تکان میخورد

امشب تا نهایت هر ستاره خواهم رفت




پی نوشت۱: خودمم از احساسم بیخبر بودم و نمیتونستم حال خودمو درک کنم ...

پی نوشت۲: سالها بعد لبریز از قلب خواهم بود

پی نوشت۳: دلم برای ارامش لای کتابام تنگ شده

پی نوشت۴: سالهای بعد کمی ک بزرگتر شدم شاید بتونم درکش کنم!