کلی از کافه و صاحب کافه تعریف کرده است.


بهش میگم همین امروز بیا بعد از دانشگاه برویم کافه و می رویم!


هوا بارانی میشود، می رویم گل فروشی یک شاخه رز سفید میگیریم و برای دیدنش وارد کافه اش میشویم!


تا رسیدنش نیم ساعتی لا بلای کتابهای کتابخانه اش قدم میزنیم... 

چشمم به آناهیتا میفتد!

توجهم را جلب میکند ، بی اختیار از کتابخانه میکشمش بیرون، چند دقیقه ای باهام صحبت میکند و من متوجه میشوم که شخصیتمان بسیار شبیه بهم است...


دوستم میرسد از ما میخواهد ک چیزی سفارش دهیم! من تشنه ام است و خسته! ترجیح میدم آب یخ بخورم تا بتوانم بیشتر به اعصابم مسلط باشم.


همین که جرعه جرعه اب سرد درونم را ارام میکند ، باهاش حرف میزنیم از خوشی در پوستم نمیگنجم!


چون هرجا را ک نگاه میکنم بوی سنت می آید! بوی هنر....


یک ساعتی را صحبت میکنم و‌ ازش اجازه میگیرم که آناهیتا را یک‌ هفته امانت ببرم...

با خوشحالی با درخواستم موافقت میکند با دوستم و‌ آناهیتا از کافه خارج میشویم

باد است ... باران می بارد... بدون چتر هستم... تمام حواسم به آناهیتاست که خیس نشود...