باران می بارد

زیر چتر

 خیابان و غروب را برای بار چندم باهم قدم میزنیم...!

مرا به خانه میرساند

مادرم موهام را خشک میکند

مثل همیشه دعوام میکند: « چرا بدون چتر ، تنها رفتی بیرون؟»

با گلویی پر از بغض، از پنجره به مادرم نشانش می دهم‌که دارد با چتر مشکی بزرگش پشت به من قدم میزند و‌میگویم: «ببینش مامان! من تنها نبودم اونم با من بود، چترشم باهاش بود»

مادرم دلشکسته میگوید: باز قرص هاتو بدون مشورت روانپزشکت قطع کردی...!؟»

سکوت میکنم از پنجره رفتنش را دنبال میکنم....

نگاهش برمیگردد، برایم دست تکان می دهد، لبخند میزنم...