از کودکی همیشه نامش به گوشم آشنا بوده است . آشناتر از هوایی که لمس میکنم و آفتابی که میبینم اما او را هیچگاه ندیدم خواستم پیدایش کنم پس در میان هیاهوی برگه های کتاب مدتها در پی اش بودم اما دریغ... گاهی نشانه ای از او میجستم وقتی که میرفتم آنقدر مرا نزدیک نمیکرد تا بدانم که کیست؟

شال گردن آبی و کلاه و ژاکت طوسی را پوشیدم جلوی آینه شانه ای به موهایم کشیدم و از ادکلن همیشگیم مقداری اسپری کردم. کفشهایم را پوشیدم و به دنبالش رفتم.

درخت عریان از برگ را میبینم که مانند شاهکار مجسمه ساز با پیچ و تاب هایش من را گرما میبخشد ،حرکت میبخشد حرکتی رو به بالا با عشقی تمام نشدنی .شاید خدا در این درخت زندگی میکند ،شاید..

نگاهم مرا به لبخند پیرمردی میکشاند که با شکوه خمیده اش هنوز در کنار پیرزنی کوچک اما بزرگ ایستاده .لبخندی که زیباتر از هر شاهکار پورتره ای است که میتوان نقاشی کرد .لبخندی از عمق وجود پس از پیمودن راهی سخت. شاید خدا در این لبخند زندگی میکند،شاید..

وقتی به دورتر نگاه میکنم کوه را میبینم که سال هاست به زیبایی و شکوه تمام نشدنی در آرامشی بهت انگیز زندگی میکند. کیست که بتواند اینگونه  پای خود بماند؟ شاید خدا آنجا زندگی میکند،شاید..

پدر بزرگ را میبینم وقتی که دست نوه کوچکش را گرفته .اثری ماندگار خلق میکند ،رویش جوانه بر درخت پیر.. احساس وصف ناشدنی از آرامش در نگاهش به نوه اش موج میزند ،به راستی زیبا و دلنشین است...شاید خدا در دستان هردوی آنها زندگی میکند ،شاید...

راننده ای را دیدم در خیابانهای نامحترم پر از دود و صدا با چهره ای که گویی اخم را بر پیشانی اش حکاکی کرده اند تا مبادا از بین برود.. وقتی خیره میشوم میبینم که یک عمر است به سان فرهاد در این راه پر آشوب میراند به عشق دختر کوچکش پسر بازیگوشش و همسر زیبایش و مادر پیرش ،عشق را باید از او آموخت. شاید خدا در این تاکسی کهنه که هر صبح روشن میشود زندگی میکند ،شاید..

مادری را دیدم خسته از زجر همسر ،از نگاهش کبودی های روحش فریاد میزدند..اما چنان زیبا کودکش را در آغوش میفشارد که هیچ هنرمندی نه قادر به بیان و نه توانا در تقلید اوست . مادر ،زیباترین نمایشنامه با همراهی بزرگترین ارکستر سمفونی تاریخ را  در همین یک صحنه خلق کرد. شاید خدا در آغوش مادر زندگی میکند،شاید...

شب شد ،ماه را میبینم مروارید گردنبند آسمان ،خال لب لیلی مشکین زلف، شب چراغ هستی، قاصدک من، آینه ی خورشید ، با من به زیبایی سخن میگوید و مرا به زیبایی به سخن می اورد . شاید خدا آنجا زندگی میکند ،شاید..

نزدیکتر از همیشه زیبایی را جستم

خدا را جستم ...

میروم تا بخوابم..