عصر خیلی حالم گرفته و خسته بودم. حتی حوصله خودمم نداشتم. 

حتی بی حوصله تر از این بودم که برم بیرون ولی چون قول داده بودم نمیشد زیرش بزنم!

هر چند با تاخیر نیم ساعته ولی بالاخره با دوستان رفتیم کافه هنر! توی ی عصر گرم به منک شربت نعناع چسبید!


اما از اون بیشتر بحث یک ساعتمون راجع به کتاب و خانواده و آیندمون بود که سبب شد عصر امروز یکی از به یاد موندنی ترین روزای زندگیم باشه.


اینم بگم که پایان گپ دوستانمون‌، برای هم  کتاب خوندیم و بعد مسیر کوتاه کافه تا خیابون رو قدم زدیم...

اعتراف میکنم امروز، صدای شجریان ، کتاب، شعر و بوی یاس بهار قلبمو به تپش وا داشتن...



از دوتا دوست خیلی خوبم که امرو‌زو‌ واسمون رقم زدن صمیمانه تشکر میکنم...