دیروز با دوستانم رفته بودم ٱبشار بیشه. به آبشار که رسیده بودم یکی عکس میگرفت، یکی سیگار میکشید، ان یکی قلیون دود میکرد، دیگری مشروب می نوشید و عده ای دیگر چیزی میخوردند!


انجا من روی سنگی کنار اب نشسته بودم و داشتم ابشار را تماشا میکردم و در خیالم در سیلان کنار ابشار غرق بودم و دوست داشتم انچه را که به خاطر میسپارم فقط صدای آبشار باشد.

بالاخره بعد از چند دقیقه موفق شدم تنهاصدای ابشار را به گوشم ارسال کنم!


حس عجیبی بود، لحظه به لحظه داشتم ارامتر میشدم... آنقدر آرام که داشتم خسته می شدم انگاری که روحم غرق لذت شده باشد و جسمم توان ادامه را نداشته باشد...

ارام بودم و ساکت... شبیه حال کسی که به اوج لذت رسیده باشد من در میان صدای ابشار و یک رود سیال گم بودم...

انقدر گم ک در میان انسانها تنها بودم و اعتراف میکنم دیگر عکس گرفتنها، خوراکی خوردن ها، خندیدن هام همه و همه نقش بودن برای ادم اجتماعی و دختر شادی ب نظر رسیدن!

دیروز آرامشم عمیق و درونی بود... شاد بودم و آرام! انقدر که میتوانستم هر لحظه عشق در نگاهم باشد.


من دیروز، در بیشه غرق شده بودم...


# تو ماشین با اکیپ دخترونمون لذت بردم!

# تشکر از راهنمای تور و امنیت و آرامش‌...

# تشکر از دوستان اهل کتابم که حتی در کنار هم بودنشونم لذت بخشه.

# درطبیعت، سیگار، قلیون، دود ممنوع.