میگویند دختر شادی ب نظر میرسی ولی دست نوشته هایم را که میخوانند، نگران می شوند و تازه متوجه میشوند که پشت همین لبخندها نیز میتواند غمی نهفته باشد.

از انهایی ک شادی را بر خود قدغن می دانند و ازینک ادم شادی ب نظر برسند  نیستم

بلکه همیشه با خودم فکر میکنم پس از مرگم امواج صوتی که از من بجا می ماند باید امواجی روح بخش باشد!

چرا که کودکان نسل های اینده حق دارند شاد باشند، کودکان نسل آینده حق دارند که از صدایی شادی بخش استفاده کنند...

اما خب میپذیرم که لحظاتی در زندگی انسان هست که عمیقا غمگین میشود و دوست دارد مدام اشک بریزد


بهرحال ، هردو حالت غم و شادی از حالت های انسان هستند که باید مورد پذیرش قرار بگیرند.

اما متاسفانه انچه در عمل در جوامع بشری قرن بیست و یک میبینیم آنست که انسان به طرزی دیوانه وار بر حالت غم یا شادی اش پافشاری میکند.

به عنوان مثال: اطراف ما انسان هایی هستند که اصرار دارند به شما بقبولانند که در زندگی شان غم بزرگی دارند و این مسله را برای خود بزرگ می کنند؛ یا اینکه بعضی دیگر به نحوی نقش بازی میکنند که انگار با داشتن غم های بزرگ ولی میخندند! به نوعی این ادمها میخواهند نقش یک قهرمان را بازی کنند.

نقشی که سبب جلب شدن توجه دیگران به آنها شود. 

اما حقیقت انست که اگر به درون خیلی از این ادمها برویم متوجه میشویم که اکثر این ادمها، مخصوصا در سنین جوانی و نوجوانی، صرفا نقش بازی می کنند. 

جوانان و نوجوانان ما در بازی کردن این نقش ها، تقصیری ندارند زیرا به صورت صحیح در پذیرفتن نقش های خود ، آموزش ندیده اند و پرورش نیافته اند.

درنتیجه حاصل ان میشود که امروز در جامعه ایران، اکثر جوانان آن در حالت طبیعی خود نیستند و تلاش میکنند نقشی را، از یک شخصیت که به  حقیقت درونی شان تعلقی ندارد ، بازی کنند.

از انچه مطرح کردم دور نشوم، من هم مثل تمام انسان ها، گاهی شادم ، گاهی نیز از مسایلی که در زندگی هرکسی بوجود می ٱیند رنجیده خاطر میشوم.

ولی به خوبی میدانم که حالات غم و شادی پشت سر هم میگذرند پس دیگر در برخوردها تلاش میکنم خودم باشم و نه نقشی مبنی بر شادی یا غمگین بودن!