همیشه این خیابان خیس و نم ناک است

و من خسته ام! خسته از نوشتن خسته از تفکر کردن خسته از این فیلم نویسنده بودن!


پنجره ای همیشه در خیالم هست که هیچوقت توی اتاقم نیست ، یعنی این معمار انگاری به عقلش نرسیده که باید برای اتاقها پنجره بگذارد؟ یعنی به ذهنش نرسیده که اتاق بدون پنجره هیچ تفاوتی با انفرادی که باز کردن درش فقط به عهده خودمان است ندارد؟ یعنی نفهمیده ممکن است ساکن اتاق یک دختر شاعر پیشه باشد؟ یعنی ؟؟! شعورش در این حد بوده؟! یعنی چگونه میشود کسی نفهمد این مطالب ساده را؟ یعنی نمی شود هیچ مهندس معماری ای شاعر یا هنرمند باشد؟! نمی شود کمی ساکنانش را درک کند؟! 

پشت پنجره من مطمنم خیابان همیشه خیس و نم ناک است...! گاهی هم برف می بارد!

لعنت به این معمار مرا زندانی کرده است....