نیمه شب است فقط منو مادرم خانه ایم. مادرم یک ساعتی هست که خوابیده ومن هنوز بیدارم. با صدای ناله های گریه مانند مادرم به اتاقش میروم دارد کابوس میبیند. ازینکه تو خواب دارد حرف میزند و ناراحت است بی اختیار گریم می گیرد و اشک به چشمام می آید. سعی می کنم بغضم را پنهان کنم و صدا میزنم، مامان مامان؟ پاشو خواب دیدی. بیدارش می کنم مرا میبیند معذرت خواهی میکند که سبب شده بیدارم کند بهش اطمینان می دهم که نه بیدار بودم. چند دقیقه ای را پیش مامانم هستم و بعدش می روم تو اتاقم لای کتابهام و باز شروع می کنم به انجام کار خودم. همش فکرم پیش مادرم است.   می بینم سالهاست که در خانه کار می کند و هیچوقت زحمت هاش به چشم نمی آیند. همیشه برای خرید خانه به پدرم وابسته است. بسیاری مواقع بهش میگم مامان بریم برای خودت خرید ولی نمی پذیرد ومی گوید شما و پیشرفتتان مهمتر هستید. اگر غیر ازین میگفت تعجب می کردم چون مادرم آموخته است فداکار باشد ولی به راستی نمی دانم چندبار، خریدن چندین کتاب برای مادرم آرزو شده است. نمی دانم چندین بار شب ها مثل امشب خواب دیده مسیر مدرسه را می پیماید و با استرس لحظات مدرسه اش از خواب پریده است.

نمی دانم چند بار بوده که دلش خواسته یک تابلوی فرش باف بخرد و نتوانسته. نمی دانم چندین بار دلش میخواسته یک تابلوی نقاشی را به دیوار اتاقشان آویزان کند ولی نتوانسته آن را حتی با پدرم در میان بگذارد.

دقیقا نمی دانم چرا مادرم هیچگاه حتی این آرزوهایش را به زبان نیاورده است ولی از نگاه های طولانی عاشقش به کتاب ها و تابلوهای نقاشی خوب می فهمم روزگاری مادرم عاشق هنر بوده است. از غرق موسیقی شدن هاش خوب میفهمم مادرم عاشق موسیقی بوده و هست. اما اینکه چرا هرگز این ها را به زبان نمی آورده است و چرا هیچوقت این آرزوهایش چیزی نگفته است را واقعا نمی دانم. اما خوب میدانم مادر من همیشه یک « دختر خوب» و یک « همسرمهربان» و یک « مادر فداکار » بوده است و همیشه هم میان این همه صفت خوبش به من توصیه کرده است که شاد لباس بپوشم، لباس های رنگارنگ تنم کنم، ناخن هایم را لاک بزنم و ورزش کنم و البته البته کار کنم و دستم تو جیب خودم باشد و با خیال آسوده خوشی کنم!

با خودم فکر میکنم راستی این همه تاکید مادر من برای کار کردنم چیست؟! این همه تاکید مادرم به جوانی وخوشی کردن دخترش چه می تواند باشد! ؟

به یاد می آورم همیشه تمامی کتاب هایی را که من تحصیل کرده ی دانشجو را با تمام مدرک دبیرستانیش خوانده است و با حوصله تمام نشسته برداشت هایش را برام گفته و من با بی حوصلگی تمام وانمود کرده ام دارم گوش میدهد و لا بلای همین بی حوصلگی هایم عمیقا دریافتم که سواد و درک مدرکم از بسیاری از اساتید مدرک دار دانشگاهیم بیشتر است. اما مادر من نه تشویق می شود و نه حتی دیده می شود و نه حتی می تواند به تن آرزوهایش جامه عمل بپوشاند چرا که مادر من پشت نقاب همیشه خوب بودن در خانه پنهان است و تمام مسافرتهاش به رفتن تا سر خیابان و بازگشت با پلاستیک های خریدمنتهی میشود.

به یاد می آورم تمام خریدهای شخصیش با دغدغه و دلنگرانی و عذاب وجدان من و دیگر بچه هاست.

به یاد می آورم تمام تفریح هاش لذت بردن خانواده اش است!

و ناگهان به یادمیاورم شاید مادرم دلش میخواسته یک پزشک یا وکیل خوب باشد و شاید برای همین مادرم نیمه شب ها با خیال مدرسه و اضطراب جا ماندن از امتحان از خواب می پرد!!!




یاس آبی