ده و چهل و پنج دقیقه صبح بود. با عجله رفتم عابر بانک که برای کرایه روزم پول بردارم. کنار عابربانک یه  مبتلا به اعتیاد نشسته بود. پاهاش انقدر سیاه و خشک بود که با خودم فکر کردم حتما ی ماکته که سازمانهایی که کارشون مرتبط با اعتیاده گذاشتن واسه اینک مردم ببینن عبرت بگیرن یا یه همچین چیزی. ولی با دیدن دستاش متوجه شدم که یه آدم نیمه مرده اس. با خودم فک کردم شاید مثلا یک سال دوسه سال پیش زندگی بهتری داشته! اینقد ناراحتش شدم که فقط تونستم برای نریختن اشکام ، به پاهای خشک و سیاه نیمه جونش یه لبخند کج و کوله بزنم و ازش رد شم برم سراغ کارم.


دقیقا راس ساعت ۱۱ رسیدم محل جلسه. از دور دیدمش داشت سیگار میکشید. حس کردم متوجه ام شده براش دست تکون دادم بعد وسایلمو جمع کردم رفتم پیشش. پیش بقیه سیگار نمی کشید اما پیش من راحت بود. معمولا از بوی سیگارش می تونستم بفهمم که الان داره چی می کشه و چه حالی داره! سلام کردم و حالشو پرسیدم. به سردی گفت: ممنون بد نیستم، خودت چطوری؟! 

گفتم : « خوبم ممنون. یه خورده گلوم درد میکنه.» تایید کرد که درد بدیه منم یه ماه پیش اینجوری شدم.

سیگارشو تموم کرد و زیرپاش لهش کرد. آدامس در آورد و بدون تعارف خودش یه دونه برداشت و باز بقیشه گذاشت توی جیبش. مشغول گفت و گوی روزمره شدیم، بیشتر من بودم که حرف میزدم و اکثر مواقع  ساکت بود. موضوع تازه ای نبود، اخیرا خیلی ساکت شده بود. جلسمون که تموم شد برام تاکسی گرفت تا برم دانشگاه. توی مسیر همش داشتم فکر میکردم: باید دستاشو میگرفتم و بهش میگفتم اگه ی چیزی ازت بخوام قول میدی بهم نه نگی؟! بعد تو ذهن خودم هلاجی کردم که نه این اصلا خوب نیست! ممکنه فکر کنه سیگار کشیدنش به منه غریبه مربوط نیست. یا اینکه فکر کنه قصد کنترلشو دارم یا هر چیز مسخره دیگه اینجوری ای!

بعد طرح دیگه ای به ذهنم رسید. مثلا اینکه یه جلسه راجب سیگار کشیدن و نکشیدن باهم صحبت کنیم، یا اینکه راجب آدم نیمه مرده ای که که یک ربع پیش دیدم باهاش حرف میزدم. خلاصه انواع روش هارو داشتم هلاجی میکردم،که بالاخره بهش بگم یا نه؟! بعد از هفت دقیقه از تاکسی پیاده شدم. میخواستم از اتوبان رد بشم. فقط چند هزارم ثانیه اگه راننده مزدا ۳ دیرتر لاینشو عوض کرده بود بی شک مرگم حتمی بود!


بیخیال ناسزای راننده ها و سوال ِ کلیشه ای ِ« حواست کجاست؟»  از خیابون رد شدم، فقط به این فکر میکردم اگه می مردم ، چقدر حرف برای نگفتن داشتم...حرفهایی که مطمنم دلم میخواست هفت دقیقه پیش بزنم!