اینکه چندمین باری بود که زمین به عادت کلیشه ایش باز داشت خورشید را دور میزد و دور خودش میچرخید را نمی دانم.

اینکه زمین در چه فاصله ای از « مهر» ایستاده بود و آیا از آن فاصله زیبا به نظر می رسید یا نه را نمی دانم.

 اینکه در آن وضعیت کدام منطقه شب بود و کدام منطقه روز را هم نمیدانم!

اینکه کجا باران بود و دو دوست آنجا قدم میزدند را نمیدانم!

حتی اینکه  کجا آفتابی بود و زنان گندم میکاشتند را نمی دانم!


اما خوب می دانم خیلی قبلترها، یک جایی قبل از کشف تاریخ و جغرافیا، انسان هایی زندگی می کردند که اعتقاد داشتند، بعد از مرگ از آنها چند سوال به شرح زیر پرسیده می شود:


« در مدتی که زندگی کردی، آیا شادی را یافتی؟»

« آیا توانستی شادی بیافرینی؟»

« روی لب های چند نفر لبخند شادی نشاندی؟» 


من یقین دارم سالها قبل، بسیار قبلتر از آنکه ادمها تصمیم بگیرند ، زمین را با  « نصف النهار» و «مدار » خط خطی کنند‌ انسانهایی زندگی می کردند که به هیچ سرزمینی تعلق نداشتند.

انسان هایی که تنها یک خدا داشتند و آن خدا مهر بود! تنها یک مذهب داشتند و آن مذهب عشق بود و تنها یک سرزمین داشتند و آن زمین بود و تنها یک شعار داشتند و آن « اندیشه، لبخند، مهربانی» بود!


و حالا پس از گذشت تعداد سالهایی که در تاریخ ثبت نشده اند، تعدادی کمی از این « گونه» نفس می کشد!


هشدار: زندگی اینگونه از انسانها به علت آلودگی هوا، خشکیدن آبها در خطر است.

تکرار میکنم: شرایط جوی برای ادامه حیات این نسل  انسان ها مساعد نیست...

 لطفا برای کمک به حفظ این گونه، مهربان باشیم، لبخند بزنیم، بیندیشیم...


یاس آبی

آنا