فرهنگ امروز نیازمند واقعیت بینی است و نه خوش بینی. امروزه دوره ی تمدن غربیست اگر این واقعیت را بپذیریم نیاز نیست بجای تمرکز بر توسعه جامعه به مبارزه با غرب بپردازیم و ذهنیت غیر عقلانی غرب گریزی و غرب ستیزی را بپذیریم. در عوض از این تمدن بزرگ تاثیرات مثبت میپذیریم همان کاری که در طول تاریخ تمدنهای کوچکتر در برابر تمدنهای پیشرفته تر انجام دادند و پیش رفتند البته باید توجه داشت تنها تمدن هایی تاثیر گرفتند که فرهنگ تفکر آزاد به طور نسبی وجود داشته است و با ورود تاثیرات نو واقعیت عینی نیز پیدا کرده اند.این بدان معنا نیست که غرب انتهای تمدن است, تکامل ویژگی جدانشدنی تمدن هاست که نشان از وجود کمبودهای فعلی دارد اما نقش ما اثر پذیری  مثبت است .با این تفکر نیاز نیست خودمان دوباره ماشین بخار اختراع کنیم یا برای خودمان افلاطون داشته باشیم .باید دستاورد افلاطون را وارد کرد تا امام غزالی ها بسازیم که تفکر او را کاملتر کنیم .

در ابعاد بزرگتر اقتصاد نوین سیاست نوین اندیشه نوین را باید وارد کرد تا استفاده شود کاملتر شود که به توسعه منجر خواهد شد . در غیر اینصورت باید چند سده صبر کرد و راه رفته را دوباره طی کرد تا شاید به دستاورد های امروزی غرب رسید.هیچ فکر قرنطینه ای در جوامع عقب مانده به تشکیل شرکت های دانش بنیان ,خصوصی سازی و...منجر نمیشود جز با ارتباط و تاثیر پذیری مثبت از تمدن بزرگ کنونی.

نکته حائز اهمیت تفاوت معنای جامعه و حکومت است که این دو را نباید یکی دانست.باید آزادانه اندیشید تفکر آزاد منجر به شکوفایی میشود و یکی از نتایج شکوفایی واقعیت بینی است.باید پذیرفت جامعه غرب جامعه فرهنگ است ;فرهنگ اندیشه آزاد ,فرهنگ کار, فرهنگ سازندگی , فرهنگ همزیستی ...

تحسین دیگران با خودباختگی یکی نیست .

واردات ما از غرب نباید از آنچه غرب صادر میکند باشد بلکه باید از آنچه صادر نمیکند باشد زیرا آنچه را که صادر میکند به طور طبیعی برای منافع خودش است و نه برای منافع ما  که یکی کارکردهای آن یکه تازی در عرصه های مختلف و وابسته نگه داشتن دیگران است .این وضعیت را به دو شرکت رقیب تشبیه کنید.

 بیشتر تاکید من بر اقتصاد است زیرا به عقیده ی من  فقر اقتصادی جامعه ریشه اساس فقر چه فرهنگی چه علمی و... جامعه است.از جامعه ای که از نظر اقتصادی  در سده ی 18 میلادی دست و پا میزند نمیتوان انتظار داشت از لحاظ فرهنگی در دوره ی مدرن سیر کند .در چنین وضعی طبیعی است که فرد برای کسب یک لقمه نان حلال اخلاق را زیر پا میگذارد فشار روانی زیادی متحمل میشود دیگر ابعاد انسانی را فراموش میکند و در آخر جامعه در سکونی پر آشوب همچنان باقی میماند.

بدلیل گستردگی موضوع مورد بحث به همین چند سطر اکتفا میکنم.

خوانندگان عزیز این نوشته یک بحث جامعه شناختی است ونباید با مباحث سیاسی خلط شود .