من خیلی دوست دارم بیکار باشم و همه اش در خانه باشم تا پدر و مادرم را ببینم و خیلی خوشحال شوم و خدارا شکر کنم بخاطر اینکه من بچه ی آنها شدم . البته بعدش دوست دارم درس بخوانم و خلبان شوم و با پولش پدر و مادرم را به مسافرت خارج بفرستم و برای خودشان سوغاتی بخرند و فقط یک بولیز برای من بیاورند . اینکه من کوچولو هستم خیلی بد است و شاید نگذارند خلبانی کنم پس شاید بروم دکتر بشوم تا با پولش برایشان خانه بخرم تا پدرم مجبور نباشد وقتی که پیر شد برای کرایه خانه,کار کند و برای خودش استراحت کند و من پاهایش  را ماساژ بدهم . مادرم هم برای خودش برود بازار و هرچه دوست داشت بخرد. یک روز که به پسر همسایه مان گفتم میخواهم دکتر بشوم بهم گفت قیافه ات بیشتر شبیه مریضهاست تا دکتر ها. راست میگوید و من باید به فکر کار دیگری باشم . اگر بخواهم دکتر یا خلبان شوم خیلی باید صبر کنم و بزرگ شوم آنوقت خیلی دیر است و پدر و مادرم الان به مسافرت و پول و راحتی نیاز دارند. همکلاسی ام  دکتر و خلبان بشود بهتر است چون پدرش الان به پول نیاز ندارد. پس میروم یک ترازو میخرم و مردم را وزن میکنم برایشان واکس هم میزنم تا بیشتر بهم پول بدهند . پولهایم را جمع میکنم و همه اش را به مادرم میدهم تا برود بازار  برای خودش و پدرم کفش نو بخرد و آنها خوشحال شوند .و دیگر میخ پاشنه کفش مادرم پاهایش را زخم نکند و پدرم  وقتی در زمستان کار میکند آب داخل کفشهایش نرود و سردش نشود.