جانم ،زندگی برگ گلی است که اگر از آن نگهداری نکنی زود پژمرده میشود می خشکد خورد میشود و باد آن را میبرد به جایی که نمیدانی. زندگی را باید نوازش کنی پای سکوتش بنشینی و آن را با نفس عمیق بو کنی ساعتها به رنگش خیره شوی که حالت خوب شود.  هرروز به آب نیاز دارد که  ظرف را با آب پر کنی و وقتش که شد پایش بریزی که حالش خوب شود. به جایی نیاز دارد که نور گیر باشد و تاریک نباشد تا برایت قد بکشد و شاخ و برگی برای خودش درست کند.  

اگر روزی دیدی که یکی از برگهایش زرد شده کافی است کنارش بنشینی ، تو برایش درد دل کن کمی شوخی کن و به قول شاعر بگو"هی فلانی زندگی شاید همین باشد". برگ زردش شاید خوب نشود ولی حالش خوب میشود ،قول میدهم.البته دروغ چرا ،سم هم برایش خوب است. سریع کارت را راه می اندازد و گل حالش خوب میشود اما خودمانیم این چه خوب شدنی است که با سم است؟ اصلا به جان آدم نمی نشنید. 

جانم، این گل هر چند وقت یکبار ،بسته به نوعش، باید خاکش عوض شود تا جان دوباره بگیرد اگر هم چند روزی برگهایش پژمرده شد اصلا نگران نباش ،زود عادت میکند و خوب خوب میشود. اگر هم توانستی برایش موسیقی شجریان ،ناظری ،از یاحقی یا بدیعی پخش کنی که چه بهتر . خیلی باید مراقب باشی زمستان که شد در خواب زمستانی اش  یخ نکند ،مثل آدمی که در خواب از سرما به خود میلولد ولی متوجه سرما نیست، او هم چنین است.

جانم، وقتی دیدی زیاد رشد کرده شاخ و برگ اضافی اش را بگیر ،هرس کن، بدترین آفت رشد همین شاخه های اضافی هستند. اگر این کار را نکنی یک چیز ناموزونی میشود که هر کدام از شاخ و برگ ها ساز خودش را میزند.

خلاصه آخرش را زودتر بگویم ، یک زمانی میبینی که هوا و زمین و زمان حالشان خوب است و گل تو شکوفه میدهد و به بار مینشیند. مثل زن زائو باید مراقبش باشی  تا غنچه ها گل شوند آن وقت است که فقط باید  بنشینی و نگاهش کنی که هر لحظه دیدنش  صد سال می ارزد.