گاهی وقتا ی اتفاق عجیب تو زندگی میوفته شبیه برنده شدن قرعه کشی بانک , در حال نیمرو درست کردنی که یهو از بانک زنگ میزنن و یه آقایی با صدای بم تبریک میگه, صدمیلیون برنده شدید. حال منم همینه. نه اینک جایزه برنده شم, نه, قابل مقایسه نیست با حالی که من دارم. یک اتفاق خوب, شاید بهترین اتفاق زندگیت وقتی که اصلا انتظارشو نداری واست میوفته. شاید شبیه دیدن گل شمعدونی وسط بیابون بی آب و علف. اولش مات و مبهوت میشی که مگ داریم؟؟ مگ میشه؟؟ بعد که به خودت میایی چشماتو با پشت دست خوب میمالی  باورت میشه گل شمعدونی رو دیدی! باید با خودم ببرمش که اینجا نمونه , بیابون جای شمعدونی نیست, با دقتی که حافظ واسه غزلش به خرج داد منم شمعدونی رو از دل خاک خشک در میارم و با خودم میبرمش که بهترین جای خونم بکارمش , لب همون پنجره چوبی زهوار در رفته ای که فراموشش کرده بودم .چون  مردم ارزش دیدن ندارن, اونم از بالا و لب پنجره خونه که فقط کله کچلشون و چادر مشکیشون معلومه, همیشه بسته بوده ولی با حضور شمعدونی ,پنجره رو باز میکنم گرد و خاک چند سالشو  تمیز میکنم , شیشه هاشو برق میندازم, یه ترمه ی کار یزد هم میندازم لبه ش.   میذارمش روی  طاقچه پنجره که آفتاب رو سرش طلا بریزه  هوای خوب نازش کنه آب تو کوزه سیرابش کنه منم فقط بشینم و نگاش کنم و زندگی کنم.

شمعدونیمو  وسط بیابون دیدم!