همه چیز از مفهوم خالی شده , اخلاقیات و باورها تا سطح عادت تنزل یافته اند,  عادتی اعتیاد گونه به خوب بودن های حال ب هم زن, همه چیز از اندیشه جدا شده  و به عادت سپرده شده , ما هست شده ایم که عمل به عادت ها را وظیفه ی خود بدانیم, وظیفه سلام کردن ,وظیفه ی زر زدن برای ابراز وجود ,وظیفه ی پیوستن به کمپین حمایت از جنبش سبز و زرد و قهوه ای,  کار کردن , درس خواندن   کتاب خواندن به عنوان آدم فرهیخته,  وظیفه ی عبادت تا قیامت و...  انجام وظیفه همیشه با هدف کسب مزد است, ثواب , پول, اعتبار, توجه, جایگاه, خود ارضایی و.... همین تکرارها و عادتها زندگی را بیش از آنچه که هست , مزخرف کرده اند

چارچوب عادتها باید شکسته شود تا مفاهیم اصالت خود را بازیابند,  باید سالی یک بار سلام کنیم, ب کسی ک "میدانیم" باید سالی یک کتاب بخوانیم ,کتابی که خودمان "میدانیم", سالی یک جمله حرف بزنیم, سالی یک آنجا که "میدانیم" سالی یکبار طبق برنامه برایان تریسی و باربارا دی آنجلس و احمد حلت عمل نکنیم آنگونه که "میدانیم". 

این  حرف مفت هم مانند تمامی زرهای فلاسفه و شعرا ,اندیشمندان , روشنفکران ومذهبیون, شکم هیچ گرسنه ای را سیر نمیکند