درگیر یک پیچ و تاب از خودم به خودم شدم. نمیدونم کجای کار میلنگه ولی قطعا خیلی میلنگه. نمیدونم چی میخوام نمیدونم چی درسته چی غلط. همه چی درسته و در عین حال همه چی غلط .میدونم کاری که دارم انجام میدم بهم ضرر میرسونه ولی باز انجامش میدم وبعدش حال بد و بدتر...

اصلا چطور میشه شاد بود؟ دیگ حالم از خودم بهم میخوره بخاطر ضعف شدیدم تنها چیزی که در موردم صدق میکنه همین ضعفه. این جمله ها رو که مینوسیم به شدت پراکندن چون تمام هورمونهام به هم ریختن شایدم تمام فکرم به هم ریختس. مینویسم که نوشته باشم ون اینکه خونده شن وفهمیده شن

کسایی که به دین اعتقاد دارنو درک میکنم . آدم اووووونقدر ضعیفه که نیاز داره یکی مدام بهش بگه چی خوبه چی بده. مسلما خودمم نمیدونم چی دارم مینوسم ولی میدونم حالم خوش نیس. چرا من حالم قرار نیس خوب شه؟ کیه ک دغدغه نداشته باشه؟ ولی چرا انقد کم اوردم؟ ب درک که هستی و چیستی چیه؟ من چرا قرار نیست حالم خوب شه؟ واقعا نمیدونم حال خوب چطوره..

قرار نیست جهانو عوض کنم فقط میخوام حالم خوب باشه خسته شدم از خودم باید خودمو تموم کنم . وقتی آدم از همه جا میبره به هر مزخرفی تن میده حتی به این جمله " من خودمو عوض میکنم" میدونه نمیشه ولی باید تکرارش کنه که نابود نشه.

بلد نیستم زندگی کنم. بقیه چطور زندگی میکنن؟

به شدت در حال سقوطم با شیب خیلی زیاد و سرعت باور نکردنی

کاش میشد ریست شد. گریه کنم درست میشم؟ ریست میشم؟

به یه چیزی نیاز دارم ولی نمیدونم چیه. این یعنی درد  . گم شدم .گم کردم.