امروز از اولین روزاییه که شروع کردم به درس خوندن واسه ارشد ، تنها چیزی که خیلی باعث انگیزم شده اینه که تنها گزینه ایه که واسم مونده، ارشد خوندنه ک اگه نخونم قطعا شرایط خیلی بدتر میشه . شبیه یه سربازم که تک وتنها مونده و راهی جز شلیک کرن دقیق آخرین تیرهاش نداره .

تصمیم گرفتم اگه قراره بازنده باشم ،یه بازنده ی پیروز باشم. بیشتر روی زندگی و هدف و چیزی که واسم نون و آب میشه تمرکز میکنم و انقد بازی میکنم تا غول مرحله آخرو ببینم بعد کشته شم ، حیفه تو این مراحل اولیه ببازم . نمیخوام مث جماعت فیلسوف بشینم و فکر کنم و زندگی رو فکر کنم،  میخوام شخصا قدم بردارم تو این سیاهی ببینم چه خبره. میخوام یکم زندگی رو ، زندگی کنم

بیشتر میخوام زندگی کنم تا فکر

کمی زندگی کنم ببینم چه میشود