امشب تولدمه ،هیچوقت زیاد واسم مهم نبوده که روز تولدمه در حدی که بعضی سالها کلا خیلی بی سروصدا رد میشد و میرفت حتی خودمم نمیفهمیدم . امسالم مثل بقیه سالها گذشت سه چهارتا تبریک ساده ولی ارزشمند ،نه ازینا که تو مجازی مینویسن HBD !! خلاصه بی تفاوتم نسبت به روز تولدم در حدی که از صبح دارم حساب میکنم 24 سالم تموم شده دارم میرم تو 25 سال یا الان 25 سالم تموم شده.بازم مهم نیست .

آنچه گذشت زندگیم داستان خاصی نداره یه زندگی معمولی شبیه نمودار سینوس ،گاهی بالا گاهی پایین ،پر از شکست و گاهیم موفقیت ،پر از حماقت و گاهی عاقل بودن ،حسرت گذشته رو اصلا نمیخورم اما وقتی مرور میکنم نمیدونم چرا پر از "کاش " میشه ، نکنه حسرت میخورم و دارم خودمو گول میزنم؟ یک سوم زندگی گذشته تازه چند ساله یاد گرفتم فکر کنم و تصمیم بگیرم و ادامه بدم. همیشه عید نوروز میگیم از امسال اون تغیر بزرگ رو به زندگی میدیم اما ندادیم تولدها و عیدها گذشت اما تغییر بزرگ رخ نداد،مشکل از کجاست؟ شاید مشکل از ساعته ، از وقتی تیک تاک ساعت مدام تو گوشمون بود که داره تموم میشه یه کاری کن، هول شدیم و خودمونو گم کردیم عجله کردیم واسه رسیدن و تغییر بزرگ ،صبوری نکردیم، شاید بهتر بود هر ده سال عید رو جشن میگرفتیم. بعضی وقتا حس میکنم راه رو گم کردم ،واقعا سردرگمی بد دردیه ،اما کم کم راه خودمو پیدا کردم و شاید همین زندگی من باشه ،امسال قطعا قرار نیست کل زندگیم عوض شه اما شروع به عوض شدن میکنه ، عوض شدن که نه, شروع به حرکت میکنه  تولد بعدیمو ده سال دیگ میگیرم که ارزش خرید کیک داشته باشه شاید تا اون موقع کتابم منتشر شده باشه شاید به یه هدف خیلی مهمم رسیده باشم...

زمان عجیبترین مفهومیه که مدام بهش فکر میکنم