روزهای پاییز چه دلگیرند اما یک دلگیر زیبا یک جور آرامش مشکوک دارند پاییز تنها برای شاعران و عاشقان نیست برای من هم هست. پاییز مراهم درگیر خودش میکند، شاید هم من درگیر پاییز میشوم ،مگر فرقی هم دارد ؟وقتی که روز ناگهان به غروب منتهی میشود وقتی که تازه گرم هوا و زندگی شده ای ناگهان سردت میشود، چه پاییز در تو حلول کند و چه تو در پاییز باید لباس گرم بپوشی و بپذیری که روز تاریک است!

در قاموس من پاییز همان خلسه است ،همان است که نمیتوانی حالت را توصیف کنی آرامش و بیقراری ، هیجان و خستگی ، عاشقی و دلمردگی، درست و اشتباه، هرکدام به سویی میکشند و تو ساکن مانده ای بی هیچ حرکت تنها در انتظار بارش برگ ها . من همزاذ پاییزم با برگهایی زیباتر از بهار اما در انتظار جدایی از شاخه تا شروع کنم رقص آزادانه و سبکبار خود را در سیاله ی باد و فنا شدن زیر پای کودکی بازیگوش که صدای خش خش شکستن برگ و من، پاییز را در نظرش ماندگار میکند. بایدجدا شد مانند پاییز از همه فصلها نه بهار باشی و نه زمستان و نه تابستان و با آواز سکوت برقصی و برقصی و برقصی .پاییز همان مرد جوان موقری است با پالتوی گران قیمت و لباس بافتنی که پیپ در دست دارد و صورتش همانند یک ابهام زیر دود غلیظ پیپ سوالی در تو شروع میکند که جوابش را نمیدانی ،حتی سوال را هم نمیدانی . مینشیند و میگوید " پیش از آنکه آغاز شوی ،تمام میشوی"  انگار از بیقراری هایم خبر داشت از حس خوب غرورم از شادی و غم و ...از همه چیز خبر داشت که این جمله را گفت ،این جمله چقدر جواب بود،آری خیلی جواب بود .شاید اخوان هم او را دیده که گفت " قاصدک..انتظار خبری نیست مرا...". پاییز را دوست دارم .