افسردگی یک بیماری نیست, افسردگی همان مزمزه ی تلخی است که هنگام مواجهه با واقعیت هستی و زندگی میچشیم همان عصیان است در برابر تاریکی موجود ,تاریکی ای که اساس هستی است , پاسخی است به چراهای بی پایان و بی پاسخ انسان , خروج از چرخه ی تکرار است, قطع دور باطل است,عدم پذیرش ظلمی است که تحت عنوان زندگی به انسان روا داشته شده است, مهری است بر آوارگی و تنهایی بشر, پایان ماجرای بزرگی و بی همتایی خیالی اوست. و اینها تمامن خلاف میل اوست ,به طرز بچگانه ای انسان میخواهد خودش را هدف و مبدا و مقصد همه چیز بداند , خودش را حلقه ی واصله ی هستی بداند ,اما نیست ,نیست. هیچ مبدا و مقصدی نیست جز هیچ . میدویم به سوی بلندترین قله ی خیالی بیخبر ازآنکه در پای قله سیاه چاله ای ما را فرا میخواند به سوی هیچ. حال افسردگی گریه ایست بر گور انسان با حشمت و جلال رویایی . بیمار نیستم فقط این واقعیت را دیده ام و بر مرگ انسان میگریم ,مرگ از لحظه ی تولد.